| آن مايه كه نوشي ز جهان
يا پوشي |
معذوري اگر در طلب آن
كوشي |
| باقي همه به رايگان
نيرزد، هشدار! |
تا عمر گرانمايه بدان
نفروشي |
| |
|
| جاميست كه عقل آفرين
ميزندش |
صد بوسه ز مهر بر جبين مي
زندش |
| وين كوزه گر دهر چنين جام
لطيف |
ميسازد و باز بر زمين
ميزندش |
| |
|
| ساقي غم من بلند آوازه
شدست |
سرمستي من برون ز اندازه
شدست |
| با موي سپيد سر خوشم كز
خط نو |
پيرانه سرم بهار دل تازه
شدست |
| |
|
| از جمله رفتگان اين راه
دراز |
باز آمده اي كو؟ كه خبر
پرسر باز |
| زنهار در اين دو راهه آز
و نياز |
چيزي نگذاري كه نميايي
باز |
| |
|
| تا در تن تست استخوان و
رگ و پي |
از خانه تقدير منه بيرون
پي |
| گردن منه، ار خصم بود
رستم زال |
منت مكش از دوست ار بود
حاتم طي |
| |
|
| از خالق بخشنده و از رب
رحيم |
نوميد مشو ز جرم و عصيان
عظيم |
| گر مست و خراب خفته باشي
امروز |
فردا بخشد به استخوانهاي
رميم |
| |
|
| خوش آنكه در اين زمانه
آزاده بزيست |
خرسند به هر چش كه خدا
داده بزيست |
| وين يك دم عمر را غنيمت
شمرد |
آزاده و با ساده و با
باده بزيست |
| |
|
| تا هشيارم طرب ز من پنهان
است |
چون مست شدم، در خردم
نقصان ست |
| حاليست ميان مستي و
هشياري |
من بنده آن كه زندگاني آن
ست |
| |
|
| تا چند كنيم عرضه ناداني
خويش |
بگرفت دل از بي سرو
ساماني خويش |
| زنار از اين سپس ميان
خواهم بست |
از شرم گناه و از مسلماني
خويش |
| |
|
| چون ابر به نوروز رخ
لاله بشست |
برخيز باده كن عزم درست |
| كاين سبز كه امروز تماشا
گه تست |
فردا به جام باده كن عزم
درست |
| |
|
| گوينده ترا بهشت با حور
خوشست |
من مي گويم كه آب انگور
خوشست |
| اين نقد بگير و دست از
نسيه بشوي |
كاواز دهل شنيدن از دور
خوشست |