• ارسال کننده: زهرا صانعی
  • تاریخ انتشار: 2016 / 09 / 11

هفت خوان رستم (خوان اول تا چهارم)- داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی: رفتن کاوس شاه به مازندران – داستانی از شاهنامه

خوان اول: جنگ رخش با شیر

رستم از پدر و مادر خود دور گشت و چنان تاخت که راه دو روزه را یکروزه طی کرد.شب ها هم می تازید تا اینکه خستگی و گرسنگی بر او چیره گشت در این حال در مقابل خود دشتی از گور خر دید سوار بر رخش تاخت تیری انداخت و گوری قوی هیکل را شکار کرد، آتشی به پا کرد آنرا بریان کرد و بخورد. آنگاه افسار رخش را باز کرد و او را بر مرغزار رها کرد و خودش شمشیر را زیر سر گذاشت و خوابید. غافل از اینکه آن مرغزار شکارگاه شیری قوی پنجه بود که فیل ها هم از او در امان نبودند چو پاسی از شب گذشت شیر به آن سو آمد سواری دید پیلتن که خفته بود و اسبی قوی هیکل دید که بالای سر او ایستاده بود. شیر با خود فکر کرد اگر اسب را بدرد سوار هم نمی تواند بدون اسب فرار کند پس به سمت رخش حمله ور شد اما رخش چون اژدهایی خشمگین به جوشش درآمد رخش روی دو پا بلند شد و چنان با سم های خود بر سر شیر کوبید که شیر نقش زمین شد رخش با دندان های خود پشت شیر را بدرید رستم وقتی بیدار شد با جنازه شیر درنده روبرو گشت به رخش گفت چه کسی به تو گفت با شیر درنده بجنگی اگر در این کارزار کشته می شدی من چگونه باید خود را به کاوس شاه می رساندم من اسبی چون تو از کجا می توانم پیدا کنم چرا مرا با سرو صدا بیدار نکردی تا تو را از این نبرد برهانم این را بگفت و دوباره خوابید .سحرگاه تهمتن رخش را آماده کرد و سوار بر پشت حیوان بتاخت و این گونه خوان اول را پشت سر گذاشت.

هفت خان

خوان دوم: یافتن چشمه آب

رستم سوار بر رخش می تاخت تا به بیابانی بی آب و علف رسید در آن بیابان هیچ موجود زنده ای دیده نمی شد. هوا بسیار گرم شده بود رخش از گرما و تشنگی ناتوان شده بود رستم از اسب پیاده شد تا حیوان بی تاب نشود و پیاده به راه خود ادامه دادند رستم همچنان که گام بر می داشت از پروردگار خود کمک می خواست تا دل پدر پیرش را به دست آورد رستم هرچه بیشتر می رفت توانش کمتر می شد تا اینکه بر زمین افتاد.

بر این بر و این تشنگی چون کنم بمرک روان بر چه افسون کنم
تن پیلوارش چو این گفته شد شد از تشنگی سست و آشفته شد
بیفتاد رستم بر آن گرم خاک زبان گشته از تشنگی چاک چاک

رستم ناتوان و ناامید بر زمین افتاده بود و امیدی جز یاری ایزد پاک نداشت تا اینکه میشی تا نزدیکی رستم آمد و بالای سرش ایستاد تا رستم میش را دید فهمید که باید در این نزدیکی ها آبشخوری باشد، تهمتن که فهمیده بود این لطف پروردگار است دست به شمشیر گرفت و برخاست و دنبال میش به راه افتاد تا اینکه چشمه ای پدید آمد رستم رو به آسمان کرد و پرودگار را ستایش کرد. بعد از آنکه رستم از نوشیدن آن آب گوارا سیراب شد زین رخش را باز کرد و تنش را در آب بشست آنگاه گوری را شکار کرد آتشی به پا کرد و شکار خود را بریان کرد و بخورد آنگاه خواب به چشمانش آمد تهمتن به رخش گفت اگر درنده ای دیدی خود مرا بیدار کن که من برای نبرد آفریده شده ام رستم به خواب رفت و رخش در حال چریدن بود تا اینکه نیمه شب فرا رسید ناگهان از میان دشت اژدهای بزرگ پدیدار شد که گویی پیل هم از او در امان نخواهد ماند.

خوان سوم: نبرد با اژدها

این اژدها از سر تا دم هشتاد گز بود اژدها اسبی آشفته و سواری در خواب دید سوی آن ها حمله ور شد رخش با دیدن او به سمت رستم دوید و سم بر زمین می کوفت چون تندر می خروشید و از ترس پاهایش را به زمین و هوا پرتاب می کرد. تهمتن هراسان از خواب برخواست در چشم برهم زنی اژدهای مهیب ناپدید گشت رستم که نفهمید چرا رخش بی قراری می کند دوباره خوابید اما رخش که از دیدن اژدها آرام نداشت دور رستم می چرخید تا دوباره اژدها پدیدار گشت رخش دوباره با سم بر زمین می کوبید تا تهمتن را بار دیگر بیدار کرد رستم که خشمگین شده بود فریاد زد اگر بار دیگر مرا از خواب بیدار کنی سرت را با همین شمشیر از بدن جدا می کنم رستم خوابید و اژدها پدیدار گشت و به سمت آن ها آمد رخش چراگاه خود را رها کرد و به سمت رستم تاخت چنان سم بر زمین می کوفت که گویی زمین زیر نعلش چاک چاک شده است. رستم که بار دیگر از خواب برخاسته بود بسیار خشمگین شد اما پروردگار این بار نگذاشت اژدها از چشم رستم پنهان شود رستم بی درنگ شمشیرش را بیرون کشید و آماده نبرد شد. او می دانست که این اژدها از سحر و جادو ساخته شده است پس رو به اژدها کرد و از او نامش را پرسید می خواهم قبل از اینکه سرت را از تنت جدا کنم نامت را بدانم و اژدها پاسخ داد کسی از چنگ من رها نگشته است این دشت خانه من است و در آسمانش هم پرندگان تیز پرواز توان پرواز ندارند و اژدها گفت نام تو چیست که باید مادرت به حالت گریه کند تهمتن پاسخ داد من رستم هستم پسر دستان سام به تنهایی لشکری را حریفم و اکنون سرت را به خاک خواهم کشید آنگاه به سوی یکدیگر حمله کردند و اژدها چنان دور رستم پیچید که گویی او را فشرد رستم احساس کرد استخوان هایش در حال شکستن هستند، رخش که رستم را در آن حال دید به سمت اژدها حمله کرد و پشت او را به دندان گرفت و همچون شیری دلاور تکه ای از پوستش را کند رستم هم در دم با شمشیر سر از تن اژدها جدا کرد آنگاه دریای خون جاری شد. رستم با دیدن آن هیبت سخت در شگفت ماند و مدام پروردگار را یاد می کرد. آنگاه به سمت چشمه آمد و سر و تن خود را بشست.

بیزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا دانش و زور و فر
که پیشم چه دیو و چه شیر و چه پیل بیابان بی آب و دریای نیل
بد اندیش بسیار و گر اند کیست چو خشم آورم پیش چشمم یکیست

آنگاه تهمتن رخش را آماده کرد تا به سفر خود ادامه دهد.

خوان چهارم: زن جادوگر

تهمتن سوار بر اسب خود ادامه داد راهی که او می رفت به منزلگاه سحر و جادو می رسید. رستم همچنان می تاخت تا اینکه خورشید از میانه آسمان پایین آمد در این هنگام به چشمه آبی درخشان رسید در کنار چشمه سفره ای برازنده دید در کنار رود نشست و جامی بر دست گرفت و شروع کرد از دلاوری هایش با خود گفتن. زن جادوگر چون آوازهای رستم را شنید فهمید که او رستم است پس خود را چون حوریان بهشتی بیاراست و نزد رستم آمد و کنار او نشست تا رستم چنین زیبارویی را دید دهانش از شگفتی بازماند رستم نمی دانست که این زیبایی ها ظاهریست و پیرزن جادوگر خود را با جادو این چنین آراسته است پس رستم پروردگار را ستایش کرد و از او نام برد تا نام ایزد از دهان رستم بیرون آمد جادوی پیره زن جادوگر بر ملا شد و چهره زشت و سیاهش نمایان شد زن جادوگر سریع بلند شد و رفت تا رستم او را در این حالت نبیند اما رستم با چابکی بلند شد و کمندی انداخت و به او گفت چهره ات را بر من نمایان کن و پیرزن جادوگر آن چهره ترسناک خود را نمایان کرد و تلاش کرد جادوهایش را به کار بندد که رستم به خنجری او را از وسط به دو نیم کرد جادوگرانی که اطراف رستم مخفی شده بودند از دیدن ان دلاوری ترسیده بودند و از جای خود نمی جنبیدند و رستم سوار بر اسب به راه خود ادامه داد.

علی یزدی مقدم

داستان بعدی: هفت خوان رستم (خوان پنجم و ششم) – داستانی از شاهنامه

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها: - -



 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب را در ایمیل خود دریافت نمایید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید




بستن تبلیغات

تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید