• ارسال کننده: علی یزدی مقدم
  • تاریخ انتشار: ۱۳۹۳ / ۰۶ / ۲۱

بیرون غذا خوردن – لطیفه

یک بعد از ظهر سرد زمستانی زوجی پیر برای خودن همبرگر بیرون رفتند وقتی مقابل همبرگر فروشی رسیدند. خانواده ها و جوانانی را دیدند که در حال خوردن همبرگر هستند مردم این زوج پیر و آرام را با تحسین نگاه می کردند حتما می توانید حدس بزنید که چرا آنها را تحسین می کرند « اونجا رو ببین اونها سالهای سال با هم زندگی کرده اند شاید شصت سال یا بیشتر» پیرمرد نحیف به سمت فروشنده رفت، همبرگری سفارش داد و پول آنرا پرداخت کرد. آنها نشستند و منتظر بودند تا اینکه پیشخدمت سفارش آنها را آورد یک همبرگر، مقداری سیب زمینی سرخ کرده و یک نوشابه جلوی آنها روی میز گذاشت.

زوج پیر

پیرمرد همبرگر را باز کرد و با دقت آنرا به دو قسمت مساوی تقسیم کرد سپس سیب زمینی ها را با دقت شمرد و به دو قسمت مساوی تقسیم کرد و بعد از آن نوبت به نوشابه رسید بلند شد و دو فنجان آورد فنجان ها را روی میز گذاشت یکی برای خودش و یکی برای همسرش آنگاه برای هر کدام به اندازه مساوی نوشابه ریخت.

بالاخره پیرمرد مشغول خوردن نصفه خود شد و قتی که اولین گاز را زد مردمی که آنها را با حیرت نگاه می کردند بی طاقت شده بودند. و احتمالاً حدس می زنید که با خود ه فکری می کردند: « پیرمرد و پیرزن بیچاره تنها چیزی که می تونن بخرن یک همبرگر برای دو نفر!» وقتی که پیرمرد مشغول خوردن سیب زمینی ها شد مرد جوانی کنار میز آنها آمد و خیلی مودبانه از آنها خواست تا برایشان یک سرویس دیگر سفارش دهد. پیرمرد پاسخ داد نه پسرم همه چیز خوب است. ما از گذشته در همه چیز با هم شریک بوده ایم.

هنوز مردم آنها را با کنجکاوی نگاه می کردند. چون خانم پیر هنوز ذره ای از همبرگر خود را هم نخورده بود و فقط هر از چند گاهی جرعه ای از نوشابه خود می نوشید و به شوهرش نگاه می کرد. مرد جوان باز هم طاقت نیاورد و دوباره درخواست کرد برای آنها همبرگری بخرد و پیرمرد باز هم گفت همه چیز مرتب است و ما در همه چیز هم شریک هستیم.

تا زمانیکه پیرمرد نیمه همبرگر خود را تمام کرد و مشغول مرتب کردن خود بود آن جوان یکبار دیگر جلو آمد و اجازه خواستکه برای آنها یک همبرگر دیگر بخرد و خیلی مودبانه جواب رد شنید ولی این بار مرد جوان رو به خانم پیر کرد و از او پرسید: «خانم شما چرا چیزی نمی خورید؟ در حالیکه همسرتان می گوید شما در همه چیز با هم شریک هستید پس منتظر چی هستید؟»

پیرزن جواب داد: « دندانهایم »

علی یزدی مقدم

مطالب مرتبط:



 

به اشتراک بگذارید :       فیس بوک کلوب

 

برچسب ها: ، ، ، ،
این مقاله اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب و مقالات را در ایمیل خود دریافت نمایید
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید

کد امنیتی * محدودیت زمانی مجاز به پایان رسید. لطفا کد امنیتی را دوباره تکمیل کنید.



تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام

بسته های تبلیغاتی ارزان قیمت

 
بستن تبلیغات

Useful Websites Directory

طراحی سایت
تور کیش
تور سنگاپور



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در گوگل پلاس دنبال کنید صفحه ما را در  تلگرام دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید