• ارسال کننده: زهرا صانعی
  • تاریخ انتشار: ۱۳۹۶ / ۱۱ / ۱۱

کشتن سیاوش به فرمان افراسیاب _ داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی: افراسیاب کشوری را به سیاوش داد _ داستانی از شاهنامه

گرسیوز برای رسیدن نزد افراسیاب آرام و قرار نداشت وقتی نزد افراسیاب رسیدند گرسیوز نامه را به افراسیاب داد و پادشاه آنرا خواند و خندید و به کاخ خود بازگشت، گرسیوز با دیدن چهره شاد افراسیاب بیشتر خشمگین شد و از پیش او بازگشت اما نتوانست بخوابد، پس نزد افراسیاب بازگشت و با یکدیگر از سیاوش سخن گفتند.

افراسیاب در پی تفکر برای کشتن سیاوش

گرسیوز بدگویی سیاوش را می کرد و افراسیاب را از عاقبت کار می ترسانید.

تو خواهی که بر خیره جفت آوری همی  باد  را  در  نهفت  آوری
اگر کردمی  بر  تو  این بد نهان مرا زشت نامی بدی در جهان
دل شاه از این کار شد درد مند پر  از  غم  شد  از  روزگار نژند

افراسیاب که در اندیشه این کار درمانده بود به گرسیوز گفت سه روز را به رایزنی می پردازیم تا کاری خردمندانه انجام دهیم، سه روز گذشت و روز چهارم گرسیوز پیش افراسیاب آمد، افراسیاب به برادر گفت من هم از خوابی که دیده ام بیمناک هستم و آن فرزندی که بدنیا خواهد آمد اما نمی توانم بی دلیل سیاوش را بکشم که او مهمان من است و داماد من شده است هر چه خواسته ام به نیکویی انجام داده و از او بدی ندیده ام بزرگان مرا سرزنش خواهند کرد. اینگونه رفتار، شایسته پادشاهان نیست. نمی دانم او را نزد پدرش فرستم یا چاره ای دیگر کنم.

گرسیوز کینه جوی که دست بردار نبود گفت چرا چنین کاری را کوچک می شماری اگر او به ایران رود سرزمین ما ویران خواهد شد چون دشمن از کم و بیش ما آگاه خواهد گشت و دیگر در امان نخواهیم بود و افراسیاب که نمی خواست با سیاوش به بدی رفتار کند و نمی خواست در این کار شتاب کند اما هر چه می گفت گرسیوز بدگویی می کرد و از سیاوش سخن می گفت.

ز  هر  گونه  رنگ  اندر  آمیختی دل   شاه   توران   برانگیختی
چنین   تا  بر آمد برین  روز گار پر از درد و کین شد دل شهریار

عاقبت افراسیاب از گرسیوز خواست تا نزد سیاوش برود و از او بخواهد تا همراه با فرنگیس به نزد او باز گردد.

گرسیوز نزد سیاوش بازگشت. سیاوش که از بازگشت گرسیوز آگاه شد نگران بود و اندیشناک تا اینکه گرسیوز رسید و پیام افراسیاب را به او گفت. سیاوش از شنیدن این پیام بسیار شاد گشت و به گرسیوز گفت سه روزی با ما بمان و گرد سفر را از تن بشوی آنگاه ما هم با تو باز خواهیم گشت تا نزد افراسیاب برویم اما گرسیوز بدنهاد می دانست که سیاوش دانا و خوش سخن اگر با افراسیاب دیدار کند هرچه از او بدگویی کرده است تباه خواهد شد.

پس مدتی خاموش ماند و در اندیشه رفت پس از مدتی با چشمانی اشک آلود پیش سیاوش رفت و از افراسیاب بدگویی کرد و گفت از او دوری کن که خون تو را خواهد ریخت تو می دانی که من دوستدار تو هستم نمی خواستم گمان کنی که من با او در این کینه ورزی همداستان هستم اکنون هم که این سخنان را با تو گفتم گناه بزرگی کرده ام و او نباید بداند. سیاوش پاسخ داد ای مهتر نامجو نگران نباش که اگر افراسیاب دشمنی با من داشت این سرزمین را به من نمی بخشید من با تو می آیم و با او سخن خواهم گفت و دلش را از کینه پاک خواهم کرد.

اما گرسیوز حیله گر دست بردار نبود و چنان ترسی در دل سیاوش انداخت که او را از رفتن بازداشت آنگاه از او خواست تا نامه ای برای افراسیاب ببرد و خود نزد افراسیاب رود و او را آرام کند. آنگاه پیکی برای سیاوش بفرستد تا نزد افراسیاب بیاید و سیاوش هم خام شد و پذیرفت تا هرچه گرسیوز گوید انجام دهد.

نامه سیاوش به افراسیاب

سیاوش دبیری دانا را فراخواند و نامه ای برای افراسیاب نوشت از او قدردانی کرد در نامه نوشت مشتاق دیدارش هستند به زودی به دیدارش خواهند رفت. آنگاه نامه را به گرسیوز داد گرسیوز سه اسب چابک خواست و راهی دراز را سه روزه طی کرد تا نزد افراسیاب رسید افراسیاب که از دیدن گرسیوز که به این زودی و تک و تنها بازگشته است شگفت زده شد از او پرسش های بسیار پرسید و گرسیوز از سیاوش گفت که او نپذیرفته است و نامه تو را هم نخوانده است و مرا خوار کرد سپاهی بزرگ جمع کرده است که زمین را به لرزه در می آورد و از ایران هم نامه های فراوانی برایش می فرستند اگر درنگ کنی سرزمین توران را به آنها سپرده ای.

سپاهی ز روم و سپاهی زچین همی هر  زمان  برخروشد  زمین
آمدن افراسیاب به جنگ سیاوش

افراسیاب با شنیدن این سخنان خونش به جوش آمده بود از خشم، پاسخی به گرسیوز نداد و فرمان داد تا سپاه آماده نبرد شود. گرسیوز از آتشی که بر افروخته بود خشنود بود و از سوی دیگر سیاوش نگران بود و در دلش آشوب و رنگ از رخش پریده بود گویی بوی خون را احساس می کرد. فرنگیس که حال و روز همسرش را دید نگران شد از او پرس و جو می کرد سیاوش از گرسیوز گفت که افراسیاب چه در دل دارد و او نمی داند کدام سخن را باور کند.

فرنگیس با شنیدن این سخنان سر و روی خود را با باخن آزرده کرد و اشک ریخت و می گفت نه در ایران جای داریم نه در توران به چین پناه ببریم خوار شده ایم پناهی نداریم جز پروردگار.

سیاوش که همسرش را به این روز می دید آشفته تر شد و تلاش میکرد او را آرام کند. گفت که پروردگار هر چه خواهد همان خواهد شد. گرسیوز برای امان خواهی رفته دل افراسیاب را نرم خواهد کرد پس نگران نباش.

خواب دیدن سیاوش

شبی سیاوش خواب بدی دید لرزید و فریاد زنان از خواب بیدار شد، فرنگیس که در کنارش بود از خواب پرید از او پرسید چه خوابی دیده ای سیاوش به فرنگیس گفت از خواب من نباید هیچکس خبردار شود. آنگاه از خواب مهیبی گفت که او را در آتشی که گرسیوز ساخته بود می سوزاندند و فرنگیس بر آن آتش می دمید. فرنگیس همسرش را دلداری می داد.

سیاوش لشکریان را فراخواند و طلایه دار سپاه را به سوی رود گنگ فرستاد هنوز زمان زیادی نگذشته بود که سواری از سوی گنگ آمد این پیک را گرسیوز فرستاده بود که خبر از لشکرکشی افراسیاب دهد و آتش جنگ را بگستراند که هرچه با افراسیاب صحبت کرده ام فایده ای نداشته و او در حال لشکرکشی است تا زمان داری چاره ای بیندیش.

سیاوش گمان کرد او راست می گوید فرنگیس به همسرش گفت بر اسبی سوار شو و از اینجا دور شو به سوی ایران زمین برو تا در امان باشی من تو را زنده می خواهم.

سیاوش  بدو  گفت کان خواب من بجای  آمد  و  تیره  شد  آب  من

سیاوش فرنگیس را آرام کرد و به او گفت روزهای سختی در پیش من است. اگر هزار و دویست سال هم عمر کنم روزی فرا خواهد رسید که باید از این جهان چشم بپوشم تو پنج ماهی است که آبستنی فرزندمان را بدنیا خواهی آورد او پادشاهی بزرگ و قدرتمند خواهد شد. نام او را کیخسرو بگذار پهلوانی بزرگ از ایران زمین خواهد آمد تو و پسرمان را به ایران زمین خواهد برد تا او را بر تخت پادشاهی نشاند. از کین من زمین به جوش خواهد آمد رستم توران زمین را به خاک و خون خواهد کشید. آنگاه فرنگیس را بدرود گفت.

گرفتار شدن سیاوش

آنگاه با سپاهیان به سوی ایران زمین رفتند از ایرانیانی که با او همراه بودند خواست به سوی ایران بروند ولی هنوز راهی نرفته بودند که سپاه توران به آنها رسید تورانیانی که همراه سیاوش بودند از ترس افراسیاب به کوه و دشت پناه بردند. ایرانیان با دیدن سیاوش که تنها مانده بود بازگشتند تا سیاوش را یاری کنند. یکی از آنها از سیاوش خواست تا به سوی ایران روند تا سپاه ایران آنها را یاری کند اما سیاوش نپذیرفت و گفت من برای ایران جنگ به ارمغان نخواهم برد و اگر قرار باشد کشته شوم همینجا کشته خواهم شد.

لشکر افراسیاب به ایرانیان رسید و سیاوش رو به افراسیاب کرد و گفت چرا می خواهی بدون هیچ گناهی مرا بکشی؟ این کار بین ایران و توران زمین جنگی راه خواهد انداخت. گرسیوز فریاد زد اگر تو بد اندیش نیستی چرا با لباس رزم به میدان آمده ای؟ سیاوش که فهمید که همه این ها کار اوست فریاد زد ما همه به گفتار تو از سرزمین خود بیرون شدیم تو گفتی که پادشاه از من آزرده است و هزاران نفر بی گناه کشته خواهند شد. آنگاه رو به افراسیاب کرد و گفت برای بازی با آتش شتاب نکن که ریختن خون من بازی نیست با این کار توران زمین را به گرسیوز کینه جو خواهی سپرد و پادشاهی ات را به باد خواهی داد. گرسیوز که از عاقبت کار می ترسید به افراسیاب گفت چرا به دشمن من اجازه می دهی با سخنانش ما را آزرده کند چرا فرمان حمله نمی دهی؟ و افراسیاب هم فرمان داد و تورانیان شمشیر کشیدند و سیاوش فرمان داد که هیچ کس دست به سلاح نبرد که یک به یک بر زمین می افتادند و کشته می شدند تا اینکه سیاوس تنها شد تیر و نیزه بود که به سویش پرتاب می شد تا اینکه خسته و زخمی بر زمین افتاد دستانش را بستند و بر گردنش پالهنگ نهادند و او را تا شهر کشان کشان بردند.

افراسیاب فرمان داد تا سر از تنش جدا کنند سپاهیان که مهر سیاوش را به دل داشتند به افراسیاب گرفتن چرا خون کسی را می ریزی که هیچ بدی به تو نکرده است.

بهنگـام شادی درختی مکـار که زهر  آورد  بار او  روزگار

گرسیوز که نمی خواست این فرصت را از دست بدهد آماده می شد تا خون سیاوش را بریزد در این میان برادر کوچکتر پیران که پهلوانی بود به نام پیلسم با افراسیاب سخن گفت تا او را از کشتن سیاوش باز دارد و سخنان زیبایی بر زبان آورد.

ز  دانا  شنیدم  یکـی  داستان خرد  شد بدین گونه  همداستان
که آهسته دل کی پشیمان شود هم  آشفته را هوش درمان شود
شتاب  و  بدی  کار  آهرمنست پشیمانـی  و  رنج  جان و تنست
سری را که باشی بدو  پادشا بتـیـزی  بــریـدن  نبـاشد روا

پیلسم گفت از او کینه داری اسیرش کن ولی در کشتن او شتاب نکن هرگاه که خواستی می توانی او را بکشی بگذار تا پیران برسد و سخنان پیران حکیم را بشنو او بهتر از همه ما سیاوش را می شناسد و از کار او آگاه است.

گرسیوز که خشمگین شده بود افراسیاب را از شورش روم و چین می ترساند تا هرچه زودتر سیاوش را بکشد.

زاری کردن فرنگیس نزد افراسیاب

فرنگیس که خون گریه می کرد دوان دوان و پیاده نزد افراسیاب آمد و زاری می کرد از پدر می خواست که از خون سیاوش بگذرد.

دلت را چرا بستی اندر فریب همی از بلندی نبینـی نشیب
سر تاجـداری مبـر بی گناه که نپسندد این داور هور و ماه

سیاوش برای پیمانی که با تو بسته بود از ایران زمین گذشت به این سرزمین آمد و گمان می کرد تو پشت و پناهش هستی اکنون می خواهی سر او را بی گناه از تن جدا کنی چرا به دخترت ستم می کنی با سخن گرسیوز بد سرشت زندگی ما را تباه نکن.

درختی  نشانی  همـی بر زمین کجا بر گ خون آورد بار کین
بسوگ سیاوش همی جوشد آب کند چرخ  نفریـن  برافراسیاب
ستمـگر  شدی بر تن خویشتـن بسی  یادت آید  ز گفتـار  من

فرنگیس گریه و زاری می کرد و از پدر امان می خواست و افراسیاب دلش به درد امده بود که فرزندش را در این حال می دید اما باز هم چشم را فرو بست و فرمان داد تا او را در اتاقی زندانی کنند. آنگاه فرمان داد که سیاوش را به جایی برند که کسی فریاد رس او نباشد.

کشته شدن سیاوش به دست گروی

گرسیوز نگاهی به گروی انداخت او هم با بی چشم و رویی به سمت سیاوش رفت و ریشش را گرفت و به خواری روی زمین خاکی می کشید سیاوش ناله کنان با خداوند خویش سخن می گفت.

که خواهد ازین دشمنان کین من کند  در  جهان  تازه  آئین  من
یکی شاخ پیدا کن  از تخم من چو خورشید تابنده بر  انجمـن
هنر ها  و  مردی بجـای  آورد جهانـرا سراسر بپـای  آورد

پیلسم هم از پیش آنها با چشمانی اشک آلود گام بر می داشت سیاوش به او گفت سلام مرا به پیران برسان و به او بگو که امیدم به تو بود با من عهد بسته بودی که یار من باشی اما اکنون در دستان گرسیوز نابکار خوار شده ام.

به فرمان گرسیوز سیاوش را به همان میدانی بردند که او پهلوانان توران زمین را شکست داده بود. گروی او را به خاک انداخت آنگاه گرسیوز خنجری آبگون به او داد و گروی سر سیاوش را چون گوسفندی برید.

جدا  کرد از سرو سیمین سرش همیرفت در طشت خون از برش

کشته شدن سیاوش به فرمان افراسیاب

هنوز ساعتی نگذشته بود که از خون سیاوش گیاهی رست. همگان در دل، گروی را نفرین می کردند. از کاخ سیاوش ناله و شیون به پا خاست فرنگیس افراسیاب را با فریادهایش نفرین میکرد و اشک می ریخت افراسیاب که نفرین های فرنگیس را شنید به گرسیوز فرمان داد تا او را از کاخ بیرون کشند و موهایش را ببرند و او را آنقدر با چوب بزنند تا تخم کین از این سرزمین پاک شود و از سیاوش نشانی باقی نماند. بزرگان توران زمین و لشکریان از این فرمان آشفته شدند و بر افراسیاب نفرین می کردند.

پیلسم به فرشید و لهاک گفت اگر در دوزخ باشیم بهتر است تا در سپاه افراسیاب باشیم بیایید نزد پیران رویم شاید او بتواند برای اسیران کاری کند و از آنان دلجویی کند. پس سه اسب گرانمایه زین کردند و از سوی دیگر پیران که خبر لشکرکشی افراسیاب را شنیده بود با سپاه خود به آن سو می تاخت. سه سوار به پیران رسیدند از آنچه افراسیاب و گرسیوز بر سیاوش ستم کرده بودند گفتند. پیران با شنیدن این سخنان آشفته گشت بر زمین افتاد موی میکند و اشک می ریخت.

همیرفت  از  دیده اش  آب  زرد بسوگ سیاوش  بسی  ناله  کرد

لهاک به پیران گفت شتاب کن که افراسیاب بی عقل دخترش را در کوچه و خیابان بی آبرو کرده است.

پیران که این سخنان را شنید بی درنگ به آن سو روان گشت وقتی فرنگیس را در آن حال دید خود را به خاک انداخت به زوربانان فرمان داد تا زمانی دست نگه دارند تا او با افراسیاب سخن بگوید.

پیران نزد افراسیاب رفت به او گفت که تو را چه شده است که نیکخواه توران زمین و مردمانت بودی چه بر سرت آمده است که سر سیاوش بی گناه را چون گوسفند بریدی اکنون با خشم پهلوانان ایران زمین چه خواهی کرد.

بایران  رسد  زین  بدی  آگهی بر آشوبـد این  روزگـار  بهی
بسا  پهلوانان کز ایران  زمین که با لشکر آیند پر درد و کین

چرا با فرنگیس چنین می کنی اگر از سخنانش آزرده ای او را به کاخ من بفرست تا در کنار همسر و دخترانم آرام گیرد. اسفندیار با شنیدن سخنان پیران دلش نرم شد و به او رخصت داد تا همان کند که او می خواهد.

پیران بی درنگ نزد فرنگیس آمد و او را با خود به شهر خود ختن برد و به همسرش سپرد تا او را به نیکی نگهداری کند.

همی باش پیشش پرستار وار ببین  تا  چه بازی کند  روزگار

علی یزدی مقدم



 

به اشتراک بگذارید :       فیس بوک کلوب

 

برچسب ها:
این مقاله اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب و مقالات را در ایمیل خود دریافت نمایید
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید

کد امنیتی * محدودیت زمانی مجاز به پایان رسید. لطفا کد امنیتی را دوباره تکمیل کنید.



تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام

بسته های تبلیغاتی ارزان قیمت

 
بستن تبلیغات

طراحی سایت



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در گوگل پلاس دنبال کنید صفحه ما را در  تلگرام دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید