• ارسال کننده: سمیه مظفری
  • تاریخ انتشار: ۱۳۹۸ / ۰۹ / ۱۰

بخشیدن طوس و فرستادن او به توران – داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی:

کشته شدن بهرام و بازگشت سپاه ایران – داستانی از شاهنامه

خوار کردن طوس

از سرزمین توران فریبرز و گودرز و گیو پهلوان به همراه باقی سپاه به سوی ایران زمین بازگشتند. وقتی که سپاه به نزدیکی کلات رسید از رزم فرود یاد کردند ولی جز پشیمانی و درد سودی نبود آن ها می دانستند که به سوی شاه باز می گردند در حالی که برادرش را بی گناه کشته بودند. آن گاه تاج و نگین پادشاهی او را در نبرد با تورانیان از دست داده بودند.

سپاه نزد خسرو رسید همه سر به زیر و شرمگین در برابر پادشاه ایران ایستاده بودند. خسرو با خشم و غم به آن ها می نگریست و در دل با پروردگارش سخن می گفت: “خدایا تو خوب می دانی که من چه حالی دارم اگر از تو شرم نداشتم هزاران نفر از آن ها را به دار می آویختم.

زخون پدر بودم اندر خروش دلی داشتم با غم و درد و جوش
کنون کینه نو شد ز بهر فرود سر طوس نوذر بیاید درود

به آن ها گفته بودم که از سوی کلات نروند ولی آن ها نافرمانی کردند خدایا من به طوس هدایای بسیار دادم و لشکری با او همراه کردم او برادر مرا کشت. افسوس که دیگر کسی چون فرود نخواهد آمد که دل شیر داشت و جنگاوری بزرگ بود و چگونه مانند پدرش بی گناه کشته شد آن هم به دست فرمانروای سپاه من، او که تهی مغز است و نافرمان چگونه فرزند سیاوش را خوار کرد.”

خسرو در حالی که اشک در چشم داشت آن ها را به خواری از نزد خود براند.

بزرگان سپاه خسته و درمانده نزد رستم رفتند و ماجرا را برایش بازگفتند که ما قصد کشتن فرود یا جنگ با او را نداشتیم اما چنین پیش آمد از آن جا که فرزند طوس به دست فرود کشته شد. دیگر سرکشان سپاه هم آوای نبرد سر دادند و داماد طوس هم به دست او کشته شد کسی چه می دانست که او فرود است و از کشتن او پادشاه خشمگین خواهد شد. تو نزد شاه برو و از جانب ما پوزش بخواه.

داستان شاهنامه، بخشیدن طوس و لشکر کشی به توران

بخشیدن گناه طوس

رستم بزرگ پهلوان ایران زمین نزد خسرو و تخت پادشاه رفت و او را ستایش کرد آن گاه گفت: “ای پادشاه بزرگ می دانم که درد سیاوش و فرود بسیار سنگین است اما از تو خواهشی دارم که طوس را به خاطر من ببخشی فرزند و داماد او به دست فرود کشته شدند و او از کین پسر چشمانش کور شده بود چرا که طوس فرمانروای هوشیاری نیست و غم از دست دادن پسر غم کوچکی نیست.

خسرو به رستم گفت که پندهای تو را به جان می خرم هر چند که دلم پر از درد و غم است و آرام نمی گیرم.

خسرو طوس را به توران زمین فرستاد
چو خورشید تابنده آمد پدید سپیده ز خم کمان بردمید
سپهبد بیامد بر تخت شاه  بهم با بزرگان ایران سپاه

طوس همراه با بزرگان سپاه برای پوزش خواستن نزد پادشاه آمدند. کیخسرو به آن ها گفت ابتدا سلم و تور به ایرانیان ستم کردند و منوچهر کین ایرج را از آن ها ستاند و این جنگ میان ما هم چنان بوده است ولی هیچ گاه ایرانیان تا بدین اندازه خوار نشده بودند که پیکر دلیران ما بی جان روی زمین و در سرزمین تورانیان افتاده باشد و خوراک حیوانات درنده و لاشه خوارها شود.

بزرگان ایران با شنیدن سخنان پادشاه در مقابل او به خاک افتادند شرمسار بودند و از او خواستند که فرمان نبرد بدهد تا آن ها جان خود را فدای ایران کنند. کیخسرو از میان آنان گیو را فراخواند و او را کنار خود روی تخت نشاند و گفت در این جهان در همه سختی ها تو کنارم بودی و من آن گونه که شایسته است از تو قدردانی نکرده ام.

فراوانش بستود و بنواختش بسی خلعت نیکوئی ساختش

و به او گفت طوس نباید بدون رایزنی با تو کاری کند. پس موبدان روزی فرخ یافتند، در آن روز خسرو اختر کاویانی را به سپهدار طوس داد و سپاه ایران به سوی توران زمین چنان تاختند که گرد و غبار آسمان را تیره و تار کرده بود.

پیغام پیران به لشکر ایران

سپاه ایران به نزدیک رود رسید طوس پیغامی برای پیران فرستاد که او خود را برای جنگ آماده کند. پیران از شنیدن این خبر غمگین شد او می دانست که اگر جنگ شود نبرد سختی در خواهد گرفت پس برای طوس پیام فرستاد یک ترک چرب زبان پیام پیران را برای او خواند که پیران چگونه با فرنگیس و شاه ایران رفتار کرده است و او خود از درد سیاوش در خروش است از سوی دیگر 900 نفر از نزدیکانم کشته شده اند و نمی دانم با درد کدام بسازم.

طوس که از این سخن ها دلش به درد آمده بود پاسخ هوشمندانه فرستاد که اگر تو راست می گویی و دلت با پادشاه ایران است بدون سپاه نزد ما بیا خدمت پادشاه ایران برس و بدان که او تو را گرامی خواهد داشت.

بایران ترا پهلوانی دهد همان افسر خسروانی دهد
چو یاد آیدش خوب کردار تو دلش رنجه گردد بتیمار تو

پیغام به پیران رسید او پاسخ داد که مهر خسرو در دل من است و شب و روز را به یاد او سر می کنم نزد او خواهم رفت تا از این خونریزی ها جلوگیری کنم.

سپاه فرستادن افراسیاب

از آن سو پیران پیغامی برای افراسیاب فرستاد که ایرانیان به نزدیک هامون رسیده اند من آن ها را فریب داده ام تا زمان بیشتری داشته باشیم پس تو هم برای ما سپاهی بفرست که ریشه آن ها را از بیخ برکنیم افراسیاب هم سپاهی بزرگ فراهم کرد و نزد پیران فرستاد. ده روز گذشت که سپاه افرسیاب نزد پیران رسید و او هم لشکریان را آماده جنگ کرد گویی عهد و پیمان خود را فراموش کرده بود.

خبر به طوس رسید و آشفته شد. گودرز پیر به طوس گفت بدان که پیران مردی فریبکار است و هر زمان که در تنگنا باشد مهربان خواهد شد تا زمانش برسد. سپهدار طوس که آشفته شده بود لشکر ایران را آماده نبرد کرد. دو لشکر آرایش جنگی گرفتند. برق نیزه ها و شمشیرهای برهنه زمین را پوشانده بود. سپاهیان به یکدیگر حمله کردند. مردان و جنگاوران بسیاری از هر دو سو کشته شدند جوی خون به راه افتاده بود چنان که هیچ کس نمی دانست که پیروز میدان خواهد شد.

کشته شدن ارژنگ به دست طوس

در میان تورانیان پهلوان نامداری بود به نام ارژنگ که در جنگاوری و پهلوانی زبان زد بود ارژنگ میان میدان تاخت و به ایرانیان نگریست تا هماوردی بیابد که طوس را از دور دید. پس به سوی او تاخت و شمشیرش را بیرون کشید طوس از او نامش را پرسید پاسخ داد

بدو گفت ارژنگ جنگی منم سر افراز شیر درنگی منم
کنون خاک را از تو جوشان کنم برآورد گه بر سر افشان کنم

سپهدار سپاه ایران وقتی تند خویی ارژنگ را دید درنگ نکرد با همان شمشیری که در دست داشت چنان بر سر او کوبید که در دم بی جان شد و از اسب بر زمین افتاد. فریاد شادی از میان سپاه ایران برخاست و از آن سو تورانیان غمگین و پریشان شدند.

پهلوانان توران زمین که خشمگین شده بودند برخاستند و به سوی طوس حمله ور شدند و هومان به سوی طوس تاخت.

نبرد هومان با طوس

طوس و هومان در مقابل هم قرار گرفتند و طوس گفت شما تورانیان فریبکار و ترسو هستید اکنون نوبت توست بیا تا ببینی مردان چگونه نبرد می کنند. هومان در پاسخ گفت هنوز با من نبرد نکرده ای خود را برتر نبین. ارژنگ در میان پهلوانان توران زمین نامدار نبود با کشتن او خودستایی نکن، اکنون نبرد واقعی را خواهی دید. پهلوانان ایران زمین شرم نمی کنند که کنار ایستاده اند تا پیر و سالار سپاه به میدان جنگ آمده است. پس آن گیو و بیژن و جهانگیر و گودرز کجا هستند اگر به دست من کشته شوی چه کسی سپاه ایران را فرماندهی خواهد کرد. من شنیده بودم که تو را بی خرد می خوانند اما جنگاوری دلیر هستی اکنون بازگرد که نمی خواهم پیرمردی را بکشم بگذار جوانان وارد میدان شوند.

طوس خطاب به هومان گفت ای پهلوان دلیر اکنون به پند من گوش فرا ده و به سوی ما بیا تو و سوارانت در امان خواهی بود و در این جنگ مردان کمتری کشته خواهند شد بدان که شاه ایران زمین به من فرمان داده تا به پیران گزندی نرسانم او شما را به کشتن می دهد و خود در امان خواهد بود.

در حالی که طوس و هومان در حال گفتگو بودند گیو از میان لشکر ایران پیش آمد و به طوس گفت با او جز از در جنگ وارد مشو. هومان با شنیدن سخنان گیو آشفته شد و فریاد می کشید که تو مرا در نبرد دیده ای چه بر سر گودرزیان و کشوادگان آورده ام.

کس از تخم کشواد جنگی نماند که منشور تیغ مرا بر نخواند
ترا بخت چون روی اهریمنست بجان تو جاودان شیونست

من از ایرانیان بسیار کشته ام تو می دانی در جنگ پیشین چند نفر را کشته ام اگر من به دست طوس کشته شوم ایرانیان گمان نمی کنند که پیروز گشته اند ولی اگر طوس به دست من کشته شود لشکر ایران خوار و خفیف خواهد شد تو اگر مرد میدان هستی چرا خود پا پیش نمی گذاری!

گیو در پاسخ گفت چرا در هنگام نبرد لاف زنی می کنی شبیخون زدن مردانگی نیست و این کار دلیران نیست. از پیران و افراسیاب هیچ  نگو که من با یک شمشیر تمام سرزمین توران را به دنبال پادشاه ایران گشتم، او را یافتم و با خود آوردم. سپاه توران هم نتوانست مرا باز دارد همان پیران که از او دم می زنید با خنجر خود گوشش را سوراخ کردم و پادشاه ایران را از جیحون گذراندم. اکنون اگر پهلوان بزرگ طوس این نبرد را بر من ببخشد به تو می آموزم هنگام نبرد چه کنی و آرزو کنی هیچ گاه بر اسب سوار نمی شدی.

آن گاه طوس فریاد زد که اکنون زمان نبرد است این سخن ها کوتاه کن و خود را آماده کن. آن گاه نبرد سختی بین هومان و طوس در گرفت نیزه ها را به سوی یکدیگر می فشردند آن گاه نوبت شمشیرها شد گویی زره ها توان آن ضربات را نداشتند ولی پهلوانان مردانه می جنگیدند سلاح ها دیگر کارگر نبود پس دست به کمر یکدیگر بردند تا این که کمربند هومان پاره شد و از دست طوس گریخت و سوار بر اسب شد و فرار کرد از آن سو طوس کمان را زه کرد و او را تیرباران کرد اسب هومان از آن تیرها بر زمین افتاد و سوارش را زمین زد تورانیان به آن سو تاختند و اسبی و شمشیری برایش آوردند. هومان سوار بر اسب شد می خواست به سوی طوس بتازد که پهلوانان توران به او گفتند اکنون شب شده است و زمان نبرد نیست. از آن سو پهلوانان ایران به سمت طوس آمدند و او را ستودند و بر او آفرین گفتند.

ز روی تو چشم بدان دور باد وزین رزم فرجام تو سور باد

علی یزدی مقدم



 

به اشتراک بگذارید :       فیس بوک کلوب

 

برچسب ها:
این مقاله اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب و مقالات را در ایمیل خود دریافت نمایید
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید

کد امنیتی * محدودیت زمانی مجاز به پایان رسید. لطفا کد امنیتی را دوباره تکمیل کنید.



تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام

بسته های تبلیغاتی ارزان قیمت

 
بستن تبلیغات

طراحی سایت
وقت سفارت انگلیس
ویزای تحصیلی کانادا
تور کوش آداسی



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در گوگل پلاس دنبال کنید صفحه ما را در  تلگرام دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید