غزل شماره 340

دیوان حافظ شیرازی

خيال روی تو چون بگذرد به گلشن چشمدل از پی نظر آيد به سوی روزن چشم
سزای تکيه گهت منظری نمی‌بينممنم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم توز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشتگرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل می‌گفتاگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوشبه راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ رامزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم