غزل شماره 425
دیوان حافظ شیرازی
از من جدا مشو که توام نور ديدهایآرام جان و مونس قلب رميدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقانپيراهن صبوری ايشان دريدهای
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنکدر دلبری به غايت خوبی رسيدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمانمعذور دارمت که تو او را نديدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظابيش از گليم خويش مگر پا کشيدهای