غزل شماره 33

دیوان حافظ شیرازی

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خداکخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختيمآخر سال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سال نيستدر حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماستچون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوستاظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمیگوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نيستاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش يارمی‌داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شودبا مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است