• ارسال کننده: میترا نامجو
  • تاریخ انتشار: 2018 / 03 / 17

اشعار فریدون مشیری در مورد بهار

در مقاله قبلی یاد بگیر دات کام اطلاعات کاملی از فریدون مشیری آورده شده است.

فریدون مشیری اندیشمند و شاعر توانا، با پنجاه سال تلاش پیگیر در ادبیات ایران، برای ترویج انسانیت و فرهنگ بهتر زیستن، هفده سال است که از میان ما رفته است. فریدون مشیری در 30 شهریور ماه 1305 در تهران به دنیا آمد و 3 آبان ماه سال 1379 در سن 74 سالگی بر اثر بیماری در تهران درگذشت.

اشعار فریدون مشیری در مورد بهار

شعر بهاری پر از گل و مثل باران شعرهای کتاب “لحظه ها و احساس” فریدون مشیری هستند.

در این مقاله شعرهای بهاری پر از ارغون، مثل باران، آوازهای شاد و سرود گل را تهیه کرده ایم.

شعر بهاری پر از ارغوان

تو را دارم ای گل جهان با من است

تو تا با منی جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به

سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکرخنده آن دهان با من است

 

 شعر مثل باران

من نمی گویم درین عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی،

پاک، روشن،

مثل باران،

مثل مروارید باش

 

شعر آوازهای شاد از کتاب “تا صبح تابناک اهورایی” می باشد.

آوازهای شاد

یک روز، بی گمان

آوازهای شاد رهایی،

ازین قفس

پرواز کرد خواهد،

تا اوج آسمان

پیروز، سربلند

دلبستگان دانه ندانم در آن زمان

پرواز را چگونه

به خاطر می آورند!

 

شعر سرود گل یکی از پانزده شعر  کتاب “بهار را باور کن” است.

شعر سرود گل

با همین دیدگان اشک آلود،

از همین روزن گشوده به دود،

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

 

به شکوفه، به صبحدم، به نسیم،

به بهاری که میرسد از راه،

چند روز دگر به ساز و سرود.

ما که دلهای مان زمستان است،

ما که خورشیدمان نمی خندد،

ما که باغ و بهارمان پژمرد،

ما که پای امیدمان فرسود،

ما که در پیش چشم مان رقصید،

این همه دود زیر چرخ کبود،

 

سر راه شکوفه های بهار

گریه سر می دهیم با دل شاد

گریه شوق، با تمام وجود!

 

سالها می رود که از این دشت

بوی گل یا پرنده ای نگذشت

ماه، دیگر دریچه ای نگشود

مهر، دیگر تبسمی ننمود.

 

اهرمن می گذشت و هر قدمش،

ضربه هول و مرگ و وحشت بود!

بانگ مهمیزهای آتش ریز

رقص شمشیر های خون آلود!

اژدها می گذشت و نعره زنان

خشم و قهر و عتاب می فرمود.

وز نفس های تند زهرآگین،

باد، همرنگ شعله برمی خاست،

دود بر روی دود می افزود.

هرگز از یاد دشت بان نرود

آنچه را اژدها فکند و ربود

 

اشک در چشم برگ ها نگذاشت

مرگ نیلوفران ساحل رود.

دشمنی، کرد با جهان پیوند

دوستی، گفت با زمین بدرود….

 

شاید ای خستگان وحشت دشت!

شاید ای ماندگان ظلمت شب!

در بهاری که می رسد از راه،

گل خورشید آرزوهامان،

سر زد از لای ابرهای حسود.

 

شاید اکنون کبوتران امید،

بال در بال آمدند فرود…

 

پیش پای سحر بیفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

تنظیم: میترا نامجو

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها: -









صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید