• ارسال کننده: علی یزدی مقدم
  • تاریخ انتشار: 2014 / 12 / 13

در انتظار جك

دانلود فایل صوتی

داستان موفقيت يك نويسنده معروف

اولين باري كه جك را از نزديك ديدم يك اسكناس صد دلاري را از دست او چنگ زدم. يك روز سرد زمستاني در دنور بود، در صف ايستادم تا وارد سالن سخنراني او شوم و قهرمان مورد علاقه خودم را ببينم، او كسي نبود جز جك كانفيلد يكي از نويسندگان كتاب پر فروش سوپ جوجه و نويسنده «كتاب اصول موفقيت: چگونه از جايي كه اكنون هستيد به جايي كه مي خواهيد برسيد» جاييكه من مي خواستم باشم موقعيتي مانند او بود جك كانفيلد يك نويسنده، سخنران و كسي كه با حرف هايش به هزاران نفر اميد و انرژي مي داد. او از نظر من واقعا انسان كاملي به شمار مي رفت – موفق، مهربان و خوش برخورد و انساني الهام بخش كه به ديگران اميد مي داد تا بخاطر بیاورند چه چيزهايي در اين دنيا امكان پذير است. با خود فكر مي كردم اگر بتوانم او را بشناسم مي توانم مانند او باشم.

انتظار

وقتي كه فرصت را مناسب ديدم آنرا قاپيدم. در يكي از سمينار هاي او كيف پولش را از جيبش بيرون آورد و يك صد دلاري از ميان اسكناس ها بيرون كشيد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ افراد بسياري از بين حاضرين دست خود را بالا بردند همه ياد گرفته بودند تا هر كاري كه جك مي گويد انجام دهند و به گونه اي دنباله روي او باشند. اما من از جا پريدم و به چشم بر هم زدني از پله هاي بالا رفتم به سمت جك دويدم و آن اسكناس را از دست او چنگ زدم. زماني كه اين كار را مي كردم هزاران فكر از ذهنم گذشت آيا من خودم را در بين 800 نفر خوار و خفيف كرده بودم؟ آيا هم اكنون آنها ماموران انتظامي را خبر مي كنند تا مرا از آنجا بيرون بيندازند؟ اما انگيزه من براي انجام اين كار گستاخانه بسيار قوي تر از اين افكار  و ترديد ها بود.

همين كه اسكناس را از دستان او چنگ زدم او به سمت من چرخيد و با صداي بلند فرياد زد، «بله، كار درست همين است! ما نمي توانيم منتظر شويم تا شانس در خانه ما را بزند. بايد كاري كنيد تا اين فرصت ها را مال خود كنيد!»

بعد از صحبت او من خيلي رسمي كنار او ايستادم تا صحبت هایش تمام شد و باز هم گستاخانه از او پرسيدم: «مي توانم ايميل شما را داشته باشم؟» در طول سال هاي گذشته ايميل هاي بسياري براي او فرستاده ام كه بعضي از آنها هم بسيار طولاني بوده اند و روياها و ديدگاه هاي خودم را با او در ميان گذاشته ام. او هر بار بسيار مودبانه با نوشته هايي يك خطي مرا تشويق مي كرد و به من انگيزه مي داد چيزهايي مانند اين: « سعي كن بزرگتر فكر كني و وارد بازي هاي بزرگتري شوي، بسيار جالب خواهد بود، با احترام، جك.» آنگاه بود كه زندگي من متفاوت شد مشغله بيشتري داشتم و بيشتر كار مي كردم. من تفكر خود را براي الهام گرفتن و منتظر ماندن تغيير داده بودم و حتي براي جك هم ايميل نمي فرستادم و تلاش می کردم.

يك سال بعد اهدافم آن رنگ و لعاب سابق را نداشت بي انگيزه شده بودم و ميلي به كار كردن نداشتم. با خود فكر كردم اگر دوباره با جك تماس بگيرم احتمالاً او مي تواند موتور درون مرا روشن كند. به چيزي نياز داشتم كه مرا به حركت وادار كند، مانند يك تابلوي بزرگ راهنمایی در خیابان های تو در تو كه مسير را برايم مشخص كند.

برايش ايميلي فرستادم و دوباره ايميل ديگري ارسال كردم. اما هيچ پاسخي دريافت نكردم. هر پانزده دقيقه ايميل خود را چك مي كردم تا اينكه از خواب بيدار شدم! من چه مي كردم؟

من منتظر بودم! و اين بار منتظر جك بودم. مي دانستم كه منتظر بودن چيزي بود كه در كودكي و زمانيكه يك دختر بچه بودم آموخته ام. هميشه منتظر بودم بزرگتر شوم تا آزادي بيشتري داشته باشم، بتوانم همسر دلخواه خودم را انتخاب كنم، تا بتوانم مانند مادر پدرم رانندگي كنم، فارغ التحصيل شوم و … . اما وقتي كه همه اين كار هاي را انجام دادم منتظر بودم تا ببينم بايد با زندگي خودم چكار كنم. من هميشه در انتظار بودم، و به ارزش بالاي لحظات زندگي خودم كمترين اهميت را مي دادم. و به اين اعتقاد پيدا كرده بودم كه جك پاسخ تمام سوالات من خواهد بود و با شناختن او مي توانم خلاء هاي دروني خود را پر كنم.

و بعد آن افرادي را به خاطر آوردم كه همه دوست داشتند آن صد دلار را داشته باشند در حاليكه روي صندلي خود نشسته بودند. آنها منتظر چه بودند؟ به ياد سخني از اليور وندل هولمز افتادم، «افراد زيادي مي ميرند در حاليكه موسيقي كه بايد مي نواختند را در درون خود خفه كرده اند.» و ناگهان فكر كردم بايد بلند شوم و كاري براي اين انتظار بيهوده انجام دهم.  چيزهاي الهام بخش  مانند يك جرقه ظهور مي كنند: بايد كتابي در اين زمينه بنويسم! كتابي در زمينه منتظر ماندن و نام آنرا «انتظار براي جك گذاشتم!» و بلافاصله همه چيزها، تيتر و فصل هاي آنرا كه به ذهنم آمده بود يادداشت كردم.

همه چيز خوب به نظر مي رسيد و بعد حقيقت بود كه مرا به خود آورد، من مي خواستم كتاب بنويسم… بعضي شب ها گريه مي كردم و از راهي كه آمده بودم احساس پشيماني مي كردم. مي نوشتم و دوباره مي نوشتم و بعد همه آن برگه ها را پاره مي كردم گاه همه نوشته ها را مي سوزاندم و دوباره از ابتدا شروع مي كردم. براي ويرايش آنچه نوشته بودم به چندين ويراستار دستمزد پرداخت كردم، بار ها تغيير جهت دادم و دوباره به خانه اول برگشتم. من مانند كسي بودم كه در نور ماه مي رقصيد ولي پايش روي توپي سر خورده بود و پخش زمين شده بود. به هر كسي مي گفتم كه در حال نوشتن هستم و آنگاه با خود فكر مي كردم كاش اين كار را شروع نكرده بودم. نوشته هايم بسيار كم بودند بعد به آنها اضافه كردم و همينطور بيشتر نوشتم حتي بيش از آنچه كه خودم فكرش را مي كردم در خواب هم نمی دیدم قادر به نوشتن اين حجم مطلب باشم.

خوشبختانه من راهم را پيدا كردم و خود را در ميان ابزارهايي براي تقويت توانايي هاي فردي يافتم همه آنها را در اختيار داشتم هر ابزاري را كه هر كسي مي خواست در اختيار داشتم. من مي دانستم كه مي توانم «ترس را احساس كنم و آنرا به هر شكل ممكن انجام دهم». مي دانستم چگونه عمل كنم. مي دانستم كه بايد حركت كنم حتي وقتي كه تمام مولوكول هاي بدنم به من مي گفتند كه بايد متوقف شوي.

همه ما يك «جك كانفيلد» داريم كه منتظر هستيم به ما كمك كند – حال مي خواهد يك انسان باشد، يك محل يا هر چيزي. همه ما به اشتباه باور داريم كه هديه اي ارزشمند در گوشه اي پنهان شده است، چون هر جايي بهتر از همينجاست، يك روزي به آن خواهيم رسيد و همه چيز درست خواهد شد. و تلاش نمي كنيم، از كار كردن مايوس مي شويم، روياهايمان در لحظه اي فرو مي پاشد، فراموش مي كنيم كه هستيم. از موفق شدن مي ترسيم، از شكست خوردن مي هراسيم و بيم داريم بگوييم كه مي ترسيم. همچنان كه وين گرتزكي گفته است: « شما هميشه 100 درصد عكس هايي را كه نمي گيريد از دست مي دهيد.» بنابراين من از انتظار دست كشيدم و شروع به نوشتن كردم.

سه سال بعد انتظار براي جك پرفروش ترين كتاب آمازون شد! من در زمينه اي كه هرگز انتظارش را نداشتم پيشرفت كردم و بزرگ شدم! و اكنون مي دانم كه قادرم كارهايي را انجام دهم كه در گذشته خواب آنرا هم نمي ديدم.

اكنون من از شما مي پرسم منتظر چه هستيد؟

درباره نويسنده: اين مقاله توسط خانم كريستن مولر نويسنده كتاب «چگونه به انتظار براي جك پايان دادم» نگاشته شده است كتابي كه از پر فروش ترين كتاب هاي فروشگاه اينترنتي آمازون شد. خانم مولر يكي از اركان اصلي موفقيت را در حركت كردن و عمل كردن مي داند نه اينكه به انتظار اتفاقي كه قرار است بيفتد بمانيد تا شايد زندگي شما را عوض كند!

ترجمه: علي يزدي مقدم

مطالب مرتبط:

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها:



نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید

لطفا جای خالی را پر کنید







صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید