وب سایت آموزشی یاد بگیریادبگیر
  • پرسش و پاسخ
  • تماس با ما
  • آشپزی
  • آموزش اینترنت
  • آموزش زبان انگلیسی
  • آموزش عکاسی
  • بازی فکری و سرگرمی
  • خواندنی ها و سرگرمی
  • دانش و فناوری
  • سلامتی و بهداشت
  • فیلم
  • کسب و کار
  • مذهبی
  • مقالات صوتی
  • موفقیت و خود سازی
  جستجو در یاد بگیر
عناوین تصادفی در کسب و کار | موفقیت و خود سازی
فرق بین بازاریابی و فروش چیست؟

فرق بین بازاریابی و فروش چیست؟

آيا وب سايت و ايميل، ابزاري براي بالا بردن كلاس كاري است؟

آيا وب سايت و ايميل، ابزاري براي بالا بردن كلاس كاري است؟

با ایجاد منابع درآمدی جدید سطح کسب و کار خود را بالا ببرید

با ایجاد منابع درآمدی جدید سطح کسب و کار خود را بالا ببرید

نكاتي براي ترتيب دادن كنفرانس

نكاتي براي ترتيب دادن كنفرانس

چهار مرحله كه هر سازماني براي تغيير وجهه خود باید طي كند.

چهار مرحله كه هر سازماني براي تغيير وجهه خود باید طي كند.

راهکار های عملی جذب مخاطب در لینکدین و بازاریابی

راهکار های عملی جذب مخاطب در لینکدین و بازاریابی

روش های کسب درآمد از طریق اینستاگرام

روش های کسب درآمد از طریق اینستاگرام

چرا کسب و کارت جایی که باید نیست؟

دانلود رایگان کتاب بزرگترین فروشنده دنیا+ ترجمه فارسی و معرفی کامل

دانلود  بزرگترین فروشنده دنیا نسخه موبایل PDF

دانلود  بزرگترین فروشنده دنیا نسخه دسکتاپ PDF

 

یکی از کتاب هایی که در زمینه مهارت های فروش و کسب‌وکار، بارها و بارها به آن اشاره شده، بدون شک The Greatest Salesman in the World یا «بزرگ‌ترین فروشنده دنیا» است. مدتها بود نام این کتاب را می‌شنیدم، تا اینکه یک نسخه الکترونیکی اسکن شده از آن به دستم رسید. تصمیم گرفتم نگاهی بیندازم، اما از همان صفحه‌های اول، چیزی در آن مرا به خود جذب می کرد. ساعتها بعد، وقتی از خوندن دست کشیدم، متوجه شدم این کتاب را یک فروشنده واقعی نوشته است که می داند چگونه شما را میخکوب کند. همان شب بود که تصمیم گرفتم این کتاب را ترجمه کنم و کم‌کم بخش‌هایی از آن را در «یادبگیر دات کام» منتشر کنم.

اما جذابیت این کتاب آنقدر بالا بود که نتوانستم هیچ بخشی از آن را حذف کنم و تصمیم گرفتم به عنوان هدیه، نسخه کامل آن را ترجمه و به صورت یک کتاب الکترونیکی در اختیار علاقه مندان در زمینه کسب و کار قرار دهم. هر چند این کتاب رایگان در اختیار شما قرار می گیرد اما فراموش نکنید یکی از ارزشمندترین کتاب هایی است که آگ ماندینو نوشته است و بهتر است بگویم یکی از جذابترین کتاب هایی است که در زمینه مهارت های خشک و گاه ناخوشایند فروش نوشته شده است.
کتاب بزرگترین فروشنده جهان

در این کتاب فروش از سطح یک مهارت حرفه ای بالاتر رفته است و همراه با داستان به گونه ای زیبا و جذاب آموزش داده می شود چنان که احساس می کنید ابتدا باید شخصیت و معرفت شما رشد کند و به انسان والاتری تبدیل شوید، آنگاه می توانید یک فروشنده خوب باشید. در این مقاله علاوه بر اینکه لینک دانلود کتاب در اختیارتان قرار می گیرد و می توانید کتاب را برای خود داشته باشید همینطور می توانید بخش هایی خواندنی و جذاب کتاب را قبل از دانلود «بزرگ‌ترین فروشنده دنیا» بخوانید. اما قبل از آن می خواهم ببینید بزرگان دنیای کسب و کار درباره این کتاب چه گفته اند:

نظرات و ستایش‌ها در مورد کتاب بزرگترین فروشنده دنیا

 

«”بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” یکی از الهام‌بخش‌ترین، روح‌بخش‌ترین و انگیزه سازترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. به خوبی درک می‌کنم که چرا با چنین استقبال فوق‌العاده‌ای مواجه شده است.»

نورمن وینسنت پیل (Norman Vincent Peale)

 

«بالاخره! کتابی در مورد فروش و فروشندگی که همVeteran (فروشنده های قدیمی و باتجربه) و هم تازه‌کارها می‌توانند آن را بخوانند و از آن لذت ببرند! من تازه برای بار دوم خواندن “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” را به پایان رساندم—این کتاب برای یک بار خواندن بیش از حد خوب بود—و با تمام صمیمیت می‌گویم که این روانترین، سازنده‌ترین و کاربردی‌ترین ابزار برای آموزش فروش به عنوان یک حرفه است که تا به حال خوانده‌ام.»

اف. دبلیو. اریگو (F.W. Errigo)، مدیر آموزش فروش آمریکا، شرکت پارک-دیویس

 

«من تقریباً هر کتابی که تا به حال درباره فروشندگی نوشته شده را خوانده‌ام، اما فکر می‌کنم آگ ماندینو همه آن‌ها را در “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” جمع کرده است. هرکسی که از این اصول پیروی کند، هرگز به عنوان یک فروشنده شکست نمی‌خورد و هیچ‌کس بدون این اصول هرگز واقعاً عظیم نخواهد شد؛ اما نویسنده کار بیشتری از ارائه این اصول انجام داده است—او آن‌ها را در تار و پود یکی از جذاب‌ترین داستان‌هایی که تا به حال خوانده‌ام، بافته است.»

پل جی. مایر (Paul J. Meyer)، رئیس موسسه انگیزش موفقیت

 

«هر مدیر فروشی باید “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” را بخواند. این کتابی است که باید در کنار تخت خواب یا روی میز اتاق نشیمن نگه داشته شود—کتابی برای ورق زدن هر زمان که نیاز باشد، کتابی برای گاه به گاه مرور کردن، کتابی برای لذت بردن از بخش‌های کوچک و هیجان‌انگیز آن. این کتابی برای امروز و برای سال‌های سال است، کتابی که مانند یک دوست، بارها و بارها به آن پناه می‌برید، کتابی که راهنمایی اخلاقی، معنوی و انسانی است، یک منبع بی‌نقص برای آرامش و الهام‌بخشی.»

لستر جی. برادشاو جونیور، رئیس سابق مؤسسه دیل کارنگی برای سخنرانی مؤثر و روابط انسانی

 

«من تحت تأثیر عمیق “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” قرار گرفتم.»

«این بدون شک بزرگترین و احساسی‌ترین داستانی است که تا به حال خوانده‌ام. آن‌قدر عالی است که برای آن دو “واجب” در نظر می‌گیرم: اول، تا زمانی که کتاب را تمام نکرده‌اید، نباید آن را زمین بگذارید؛ و دوم، هر فردی که هر چیزی را می‌فروشد — و این شامل تمام ما می‌شود — باید آن را بخواند.»

رابرت بی. هنزلی (Robert B. Hensley)، رئیس شرکت بیمه عمر کنتاکی

 

«آگ ماندینو در حالی که با مهارت فوق‌العاده‌ای داستانش را روایت می‌کند، توجه شما را به شکلی برانگیزانه به سمت خود جلب کرده و مجذوب می‌کند. “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” کتابی است که برای میلیون‌ها نفر جذابیت احساسی دارد.»

روی گارن (Roy Garn)، مدیر اجرایی مؤسسه جذابیت احساسی

 

«آدم‌های بسیار کمی هستند که از استعداد نویسندگی‌ای که آگ ماندینو با آن موهبت آفریده شده، برخوردار باشند. افکار دربرگیرنده‌ی این کتاب، نماد اهمیت فروش در وجود کل جهان است.»

سال پولک (Sol Polk)، رئیس شرکت پولک برادرز

 

«همه ما یک فروشنده هستیم، فارغ از اینکه شغل یا حرفه‌مان چه باشد. مهم‌تر از همه، او ابتدا باید خودش را به خودش بفروشد تا بتواند شادی شخصی و آرامش خاطر را بیابد. این کتاب، اگر با دقت خوانده، درک شده و به آن عمل شود، می‌تواند به هر یک از ما کمک کند تا بهترین فروشنده‌ی خودمان باشیم.»

دکتر لوئیس بینستوک، ربی معبد شالوم، شیکاگو

 

«من این داستان را دوست دارم… من از این سبک لذت بردم… من این کتاب را دوست دارم. هر فروشنده‌ای و اعضای خانواده‌اش باید آن را بخوانند.»

دبلیو. کلمنت استون، رئیس شرکت بیمه ترکیبی آمریکا

 

«به نظر من، کتاب “بزرگ‌ترین فروشنده دنیا” اثر آگ ماندینو به یک اثر کلاسیک ماندگار تبدیل خواهد شد. من در طول این سال‌ها صدها کتاب منتشر کرده‌ام، اما پیام قدرتمند آگ ماندینو جایگاهی در عمیق‌ترین لایه‌های وجود من پیدا کرد. من به خاطر انتشار این کتاب افتخار می‌کنم.»

فردریک وی. فل (Frederick V. Fell)

 

گزیده هایی از کتاب بزرگترین فروشنده دنیا

بخشی از سخنان قابل تامل در کتاب

من تا رسیدن به موفقیت، پافشاری خواهم کرد. من شکست‌ خورده به این جهان نیامده‌ام و شکست در رگ‌های من جریان ندارد. من گوسفندی نیستم که منتظر بمانم چوپانم با عصا مرا هدایت کند. من شیرم و از اینکه با گوسفندان سخن بگویم، قدم بزنم و بخوابم، سر باز می‌زنم. کشتارگاه شکست، سرنوشت من نیست. من تا رسیدن به موفقیت، پافشاری خواهم کرد….

در کودکی برده هوس‌های لحظه‌ای بودم؛ اکنون برده عادت‌هایم هستم، همان‌گونه که همه مردان بالغ هستند. اراده آزادم را به سال‌ها عادت‌های انباشته شده واگذار کرده‌ام و اعمالِ گذشته‌ام راهی را ترسیم کرده‌اند که آینده‌ام را به زندان خواهد کشید. اعمال من توسط شهوت، هوس، تعصب، طمع، عشق، ترس، محیط، عادت و بدترین این ستمگران یعنی عادت، اداره می‌شوند. پس اگر باید برده عادت باشم، بگذار برده عادت‌های خوب باشم. عادت‌های بدِ من باید نابود شوند و شیارهای تازه‌ای برای بذرِ خوب آماده شوند…

و از اعماق وجود با خود پیمان می‌بندم که هیچ چیز رشدِ زندگی تازه‌ام را به تأخیر نیندازد. حتی یک روز از این خواندن‌ها را از دست نخواهم داد، زیرا آن روز قابل بازگشت نیست و نمی‌توانم روز دیگری را جایگزین آن کنم….

این بزرگ‌ترین رازِ موفقیت در همه کارهاست. ماهیچه می‌تواند سپری را بشکافد و حتی زندگی را نابود کند، اما تنها نیرویِ ناپیدایِ عشق می‌تواند دل‌های مردمان را بگشاید و تا زمانی که بر این هنر مسلط نشوم، چیزی بیش از یک دست‌فروش در بازار نخواهم بود….

دشمنانم را خواهم ستود و آنها دوست خواهند شد؛ دوستانم را تشویق خواهم کرد و آنها برادر خواهند شد. همیشه برای تحسین، به دنبال دلایل خواهم گشت؛ هرگز برای شایعه‌پراکنی، به دنبال بهانه نخواهم گشت. وقتی به انتقاد وسوسه شدم، زبانم را خواهم گَزید؛ وقتی به ستایش برانگیخته شدم، از پشت بام‌ها فریاد خواهم زد…

مردمان را دوست خواهم داشت، زیرا هرکدام صفاتی دارند که می‌توان تحسین کرد، هرچند پنهان باشند. با عشق، دیوارِ بدگمانی و نفرتی را که آنها گرد دل‌های خود ساخته‌اند، فرو خواهم ریخت و به جای آن پل‌هایی خواهم ساخت تا عشقِ من بتواند به روح‌هایشان وارد شود…

جاه‌طلبان را دوست خواهم داشت، زیرا می‌توانند مرا برانگیزند! شکست‌خوردگان را دوست خواهم داشت، زیرا می‌توانند به من بیاموزند…

امروز به این روز با عشق سلام خواهم کرد، و موفق خواهم شد…

قانونِ کهنِ میانگین‌ها را به یاد خواهم آورد و آن را به سودِ خود خم خواهم کرد. با این آگاهی پافشاری خواهم کرد که هر شکست در فروش، شانسِ موفقیتِ مرا در تلاشِ بعدی افزایش می‌دهد. هر «نه» که می‌شنوم، مرا به صدای «آری» نزدیک‌تر می‌کند. هر اخمی که می‌بینم، تنها مرا برای لبخندی که خواهد آمد، آماده می‌سازد. هر بدشانسی که با آن روبرو می‌شوم، در خود، هسته خوش‌شانسی فردا را حمل می‌کند. برای قدر دانستنِ روز، به شب نیاز دارم. باید بارها شکست بخورم تا فقط یک بار موفق شوم….

من محصولِ نهاییِ هزاران سال تکامل هستم؛ بنابراین، از نظر ذهن و تن، مجهزتر از همه امپراتوران و دانایانی هستم که پیش از من بوده‌اند. اما مهارت‌هایم، ذهنم، قلبم و تنم، راکد، فاسد و خواهند مرد، مگر اینکه آنها را به خوبی به کار گیرم. من پتانسیلی نامحدود دارم. تنها بخشِ کوچکی از مغزم را به کار می‌گیرم؛ تنها مقدارِ ناچیزی از ماهیچه‌هایم را می‌فشارم. می‌توانم دستاوردهایِ دیروزِ خود را صدچندان یا بیشتر افزایش دهم و این را، از امروز آغاز خواهم کرد.…

در گذشته این حقیقت را در نظر نداشتم، اما از این پس، زندگیِ مرا شکل خواهد داد و هدایت خواهد کرد. من بزرگ‌ترین شگفتیِ طبیعت هستم. و طبیعت، شکست را نمی‌شناسد. سرانجام، او پیروز بیرون می‌آید و من نیز چنین خواهم کرد، و با هر پیروزی، مبارزه بعدی آسان‌تر می‌شود.

پیروز خواهم شد، و فروشنده‌ای بزرگ خواهم شد، زیرا من یگانه هستم. من بزرگ‌ترین شگفتیِ طبیعت هستم….

اگر تاریکی و افسردگی و بدبینی به مشتریانم بیاورم، آنها با باران و تاریکی و افسردگی و بدبینی واکنش نشان خواهند داد و هیچ چیز نخواهند خرید. اگر شادی و اشتیاق و روشنایی و خنده به مشتریانم بیاورم، آنها با شادی و اشتیاق و روشنایی و خنده واکنش نشان خواهند داد و آب و هوایِ من، محصولی از فروش و انباری از طلا برای من به بار خواهد آورد….

اگر احساس افسردگی کنم، آواز خواهم خواند.

اگر احساس اندوه کنم، خواهم خندید.

اگر احساس بیماری کنم، کارم را دوچندان خواهم کرد.

اگر احساس ترس کنم، پیش خواهم تاخت.

اگر احساس حقارت کنم، لباسِ نو خواهم پوشید….

از این پس، رمز و رازِ حالاتِ روحی را در همه بشریت، و در خودم، تشخیص خواهم داد و شناسایی خواهم کرد. از همین لحظه، آماده‌ام تا هر شخصیتی را که هر روز در من بیدار می‌شود، کنترل کنم. از طریقِ اقدامِ مثبت، بر حالاتِ روحیِ خود مسلط خواهم شد و وقتی بر حالاتِ روحیِ خود مسلط شدم، بر سرنوشتِ خود کنترل خواهم یافت. امروز سرنوشتِ خود را کنترل می‌کنم، و سرنوشتِ من این است که به بزرگ‌ترین فروشنده جهان تبدیل شوم! بر خود مسلط خواهم شد. بزرگ خواهم شد…..

خوشبخت خواهم بود. موفق خواهم بود. بزرگ‌ترین فروشنده‌ای خواهم بود که جهان تا به حال شناخته است…

همین حالا عمل خواهم کرد.

وقتی وسوسه می‌شوم که دست بکشم و فردا دوباره شروع کنم، آنها را خواهم گفت و بلافاصله برای به پایان رساندنِ فروشِ دیگری، عمل خواهم کرد….

اما همه اینها، تنها اگر خواستِ تو باشد.

من انگوری کوچک و تنها هستم که به تاک چنگ زده‌ام، با این حال تو مرا از همه دیگران متفاوت ساخته‌ای. به‌راستی، باید جایگاهِ ویژه‌ای برای من باشد. مرا راهنمایی کن. به من کمک کن. راه را به من نشان بده. بگذار به آنچه برایم برنامه‌ریزی کرده‌ای، تبدیل شوم، زمانی که بذرِ من کاشته شد و تو مرا برای جوانه‌زدن در تاکستانِ جهان برگزیدی.

به این فروشنده فروتن کمک کن. مرا راهنمایی کن، خدایا.

 

بخشی از داستان «بزرگ‌ترین فروشنده دنیا»

هافید سر تکان داد و دستانش را به سمت سکوهای بارگیری گشود: «اکنون اعتراف می‌کنی که نگرانیت بی‌دلیل بود؟»

«بله، ارباب.»

«پس اجازه بده از تو بخواهم که تا زمانی که طرح‌هایم را توضیح دهم، به این تصمیم ایمان داشته باشی. من اکنون پیرمردی هستم و نیازهایم ساده است. از آنجا که لیشای عزیزم پس از این همه سال خوشبختی از من گرفته شده، اراده کرده‌ام که تمام ثروتم را میان فقرای این شهر توزیع کنم. فقط به اندازه‌ای برای خود نگه می‌دارم که پایان عمرم را بدون سختی و بی‌نیازی سپری کنم. علاوه بر فروش موجودی کالاهایمان، می‌خواهم اسناد لازم را آماده کنی تا مالکیت هر بازارگاهی را به کسی که اکنون آن را برای من مدیریت می‌کند، منتقل کنی. همچنین می‌خواهم پنج هزار تالنت طلا میان این مدیران توزیع کنی به عنوان پاداشی برای سال‌های وفاداری‌شان، تا بتوانند قفسه‌های خود را به هر شکلی که می‌خواهند، دوباره پر کنند.»

اراسموس شروع به سخن گفتن کرد اما دست بلندشده‌ی هافید او را ساکت کرد. «آیا این مأموریت برایت ناخوشایند به نظر می‌رسد؟»

حسابدار سرش را تکان داد و سعی کرد لبخند بزند: «نه ارباب، فقط نمی‌توانم استدلال شما را درک کنم. کلمات شما… کلمات مردی است که روزهایش به شماره افتاده…»

«این از سرشت توست، اراسموس، که نگرانی‌ات به جای خودت، برای من باشد. آیا وقتی امپراتوری تجاری ما منحل شود، هیچ فکری برای آینده‌ی خودت نداری؟»

«ما سال‌ها با هم رفیق بوده‌ایم. چگونه می‌توانم اکنون فقط به خودم فکر کنم؟»

هافید دوست پیرش را در آغوش گرفت و پاسخ داد: «این لازم نیست. از تو می‌خواهم که فوراً پنجاه هزار تالنت طلا به نام خودت منتقل کنی و التماس می‌کنم که با من بمانی تا زمانی که وعده‌ای که مدت‌ها پیش داده‌ام، محقق شود. وقتی آن وعده عملی شد، آنگاه این کاخ و انبار را به تو وصیت خواهم کرد، زیرا در آن زمان آماده‌ی پیوستن دوباره به لیشا خواهم بود.»

حسابدار پیر خیره به اربابش شد و ناتوان از درک کلماتی بود که می‌شنید: «پنجاه هزار تالنت طلا، کاخ، انبار… من سزاوار این‌ها نیستم…»

هافید سر تکان داد. «من همیشه دوستی با تو را بزرگ‌ترین دارایی خود می‌دانستم. آنچه اکنون به تو می‌بخشم، در برابر وفاداری بی‌پایانت بسیار ناچیز است. تو هنر زندگی کردن را نه فقط برای خود، بلکه برای دیگران آموخته‌ای، و این دلسوزی تو را بر همه برتر کرده و تو را به مردی واقعی در میان مردان تبدیل کرده است. اکنون از تو می‌خواهم که در اجرای نهایی طرح‌هایم تعجیل کنی. زمان، ارزشمندترین داراییِ من است و ساعت شنیِ زندگی‌ام تقریباً پر شده است.»

اراسموس صورتش را برگرداند تا اشک‌هایش را پنهان کند. صدایش می‌لرزید وقتی پرسید: «و اما آن وعده‌ای که هنوز به جا نیاورده‌ای، چه می‌شود؟ با وجود اینکه مثل دو برادر بوده‌ایم، هرگز نشنیده‌ام که در این باره حرفی بزنی.»

هافید دست به سینه شد و لبخند زد. «وقتی دستورات صبحگاهی‌ام را اجرا کردی، دوباره ملاقاتت خواهم کرد. آنگاه رازی را فاش خواهم کرد که در بیش از سی سال گذشته، آن را با هیچ‌کس جز همسر عزیزم تقسیم نکرده‌ام.»

و بدین ترتیب، کاروانی بزرگ با محافظان فراوان دمشق را به مقصدی نامعلوم ترک کرد که حاوی اسناد مالکیت و طلا برای کسانی بود که هر یک از بازارگاه‌های تجاری هافید را مدیریت می‌کردند. از اُبِد در یافا تا روئیل در پترا، هر یک از این ده مدیر، خبر بازنشستگی و هدیه‌ی هافید را در سکوتی حیرت‌انگیز دریافت کردند. در نهایت، پس از آخرین توقف در بازارگاه آنتیپاتریس، مأموریت کاروان به پایان رسید.

قدرتمندترین امپراتوری تجاریِ زمانِ خود، دیگر وجود نداشت.

اراسموس، با دلی سنگین از غم، به اربابش پیام داد که انبار اکنون خالی است و بازارگاه‌ها دیگر پرچم افتخارآمیز هافید را بر سر ندارند. پیک با پیامی بازگشت که اراسموس باید فوراً با اربابش کنار فواره‌ی حیاط ستون‌دار ملاقات کند.

هافید به چهره‌ی دوستش نگاهی گذارا انداخت و پرسید: «انجام شد؟»

«انجام شد.»

«بی قرار نباش، دوست مهربانم، دنبالم بیا.»……..

نور خاکستری و غبارآلودی از طاق‌های بالا به درون می‌تراوشید و اراسموس تا زمانی که چشمانش به نیمه‌تاریکی عادت کند، بازوی هافید را محکم گرفت. هافید با لبخندی محو تماشا کرد که اراسموس به آرامی در اتاقی می‌چرخید که کاملاً خالی بود، به جز یک صندوقچه‌ی کوچک سَدَری که در یک گوشه، زیر تابش یک ستون نور خورشید قرار گرفته بود.

«آیا ناامید نشدی، اراسموس؟»

«نمی‌دانم چه بگویم، ارباب.»

«آیا از مبلمان و وسایل این اتاق ناامید نشدی؟ مسلماً محتویات این اتاق، موضوع بحث بسیاری از مردم بوده است. آیا تا به حال به این راز کنجکاو نشدی یا خودت را درگیرش نکردی که من اینجا چه چیزی را چنین با حرص و طمع برای این همه سال حفظ کرده‌ام؟»

اراسموس سر تکان داد: «راست می‌گویید. در طول این سال‌ها حرف‌ها و شایعات زیادی درباره‌ی این بوده که اربابمان چه چیزی را در این برج پنهان نگه داشته است.»

«آیا دوست من این گونه نبود؟ و من بیشتر آن‌ها را شنیده‌ام. گفته می‌شد که اینجا بشکه‌هایی پر از الماس، و شمش‌های طلا، یا حیوانات وحشی، یا پرندگان نادر است. یک بار، یک تاجر فرش ایرانی کنایه زد که شاید من اینجا یک حرم‌سرای کوچک نگه داشته‌ام. لیشا به فکر من در جمع کنیزکان می‌خندید. اما، همان‌طور که می‌بینی، اینجا هیچ‌چیز نیست جز یک صندوقچه. حالا بیا جلو.»

دو مرد کنار صندوقچه زانو زدند و هافید با احتیاط شروع به باز کردن تسمه‌های چرمی کرد که دور آن پیچیده شده بود. او عمیقاً عطر چوب سدر را به مشام کشید و سرانجام روی در را فشار داد و در به آرامی باز شد. اراسموس به جلو خم شد و از روی شانه‌ی هافید به داخل صندوق خیره شد. به هافید نگاه کرد و سرش را از سر حیرت تکان داد. داخل صندوق هیچ‌چیز نبود جز طومارها… طومارهای چرمی.

هافید دست را داخل برد و به آرامی یکی از طومارها را بیرون کشید. لحظه‌ای آن را به سینه‌اش فشرد و چشمانش را بست. آرامشی عمیق بر چهره‌اش نشست و خطوط پیری را محو کرد. سپس برخاست و به سوی صندوق اشاره کرد: «حتی اگر این اتاق تا سقف پر از الماس می‌بود، ارزشش نمی‌توانست از آنچه چشمانت در این جعبه‌ی چوبی ساده می‌بیند، فراتر رود. تمام موفقیت، خوشبختی، عشق، آرامش خاطر و ثروتی که بهره‌مندش بوده‌ام، مستقیماً به آنچه در این چند طومار نهفته است بازمی‌گردد. بدهی من به این طومارها و به آن مرد خردمندی که حفظ آن‌ها را به من سپرد، هرگز ادا نخواهد شد.»

اراسموس که از لحن صدای هافید ترسیده بود، عقب رفت و پرسید: «آیا این همان رازی است که می گفتی؟ آیا این صندوقچه به نحوی با وعده‌ای که هنوز به جا نیاورده‌ای، مرتبط است؟»

«پاسخ هر دو سوالت “بله” است.»

اراسموس دستی بر پیشانی عرق‌کرده‌اش کشید و با ناباوری به هافید نگاه کرد: «چه چیزی در این طومارها نوشته شده که ارزششان را از الماس هم بیشتر کرده است؟»

«تمام این طومارها به جز یکی، حاوی یک اصل، یک قانون یا یک حقیقت بنیادین هستند که به شیوه‌ای منحصربه‌فرد نوشته شده‌اند تا به خواننده کمک کنند معنای آن را درک کند. برای استاد شدن در هنر فروش، کسی باید راز هر طومار را بیاموزد و به کار ببندد. زمانی که کسی بر این اصول مسلط شود، قدرت آن را خواهد داشت تا تمام ثروتی که آرزو دارد را گرد بیاورد.»

اراسموس با حیرت و ناامیدی به طومارهای قدیمی خیره شد: «به اندازه‌ی حتی تو ثروتمند؟»

«بسیار ثروتمندتر، اگر اراده کند.»

«شما گفتید که تمام این طومارها به جز یکی، حاوی اصول فروش هستند. آخرین طومار حاوی چیست؟»

«آخرین طومار، همان‌طور که تو می‌گویی، در واقع اولین طوماری است که باید خوانده شود، زیرا هر کدام شماره‌گذاری شده‌اند تا به ترتیب خاصی خوانده شوند. و اولین طومار حاوی رازی است که در طول تاریخ تنها به دست‌اندکی از مردان خردمند داده شده است. اولین طومار، در حقیقت، مؤثرترین روش برای یادگیری آنچه در طومارهای دیگر نوشته شده را آموزش می‌دهد.»

«به نظر می‌رسد کاری است که هر کسی می‌تواند آن را فرا بگیرد.»

«واقعاً کار ساده‌ای است، به شرطی که شخص حاضر باشد بهای آن را با صرف زمان و تمرکز بپردازد، تا زمانی که هر اصل به بخشی از شخصیت او تبدیل شود؛ تا زمانی که هر اصل به عادتی در زندگی بدل شود.»………

و بهتر است کل کتاب را رایگان دانلود کنید تا کل داستان را بخوانید:

دانلود  بزرگترین فروشنده دنیا نسخه موبایل PDF

دانلود  بزرگترین فروشنده دنیا نسخه دسکتاپ PDF

 

علی یزدی مقدم

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است. استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است.
برچسب ها: آموزش کسب و کار - پول درآوردن - ثروت - فروش - فروش بالا - کتاب - معرفی کتاب

  • محکم و با اراده باشید
    مقاله صوتی محکم و با اراده باشید همه را به تحسین وادار کنید
  • چگونه یک کسب و کار کوچک را به سرعت توسعه دهیم؟
    مقاله صوتی"چگونه یک کسب و کار کوچک را به سرعت توسعه دهیم؟"
  • گجتی که می تواند سطح صاف را به کیبورد و پیانو تبدیل کند
  • خطبه فدکیه زهرا (س) بعد رحلت پیامبر
    خطبه فدکیه حضرت زهرا (س) و جواب کوبنده حضرت به پسر ابوقحافه و ابوبکر
  • کتاب صوتی تقویت حافظه و ذهن (مختصر و مفید)
    معرفی چندین کتاب صوتی در زمینه هوش، تفکر و حافظه
  • کتاب دکوراسیون میز آفاق امیریان
    معرفی چندین کتاب سفره آرایی و میز آرایی


صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنیدصفحه ما را در اینستاگرام دنبال کنیدصفحه ما را در لینکداین دنبال کنید

تماس با ما | پست الکترونیکی یا email ما :

تمامی حقوق برای یاد بگیر دات کام محفوظ است.