• ارسال کننده: میترا نامجو
  • تاریخ انتشار: 2017 / 09 / 26

داستان باغ عدن

… در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد…

سوفی آموندسن از مدرسه باید به خانه می رفت. تکه اول راه را با یووانا آمده بود. درباره آدمهای ماشینی حرف زده بودند. یووانا عقیده داشت مغز انسان مانند کامپیوتری پیشرفته است. سوفی خیلی مطمئن نبود. آدمیزاد لابد بیش از یک قطعه افزار است؟
به فروشگاه بزرگ که رسیدند راهشان از هم جدا شد. سوفی بیرون شهر زندگی می کرد و راهش تا مدرسه دو برابر یووانا بود. بعد از باغ آنها بنای دیگری نبود، خانه شان انتهای دنیا می نمود. جنگل از همان جا شروع می شد.

کتاب داستان دنیای سوفی یوسِتین گُردِر

آمد و آمد تا رسید به کوچه کلوور. در آخر کوچه پیچ تندی بود، به نام پیچ ناخدا. احدی گذارش به این طرفها نمی افتاد مگر در تعطیلات آخر هفته.
اوائل ماه مه بود. شاخه های سرکش نرگسهای زرد، گرد درختان میوه بعضی از باغها پیچیده بود. برگهای سبز کمرنگ درختان غان تازه در آمده بود.
شگفتا چگونه همه چیز در این وقت سال می شکفد! زمین که رو به گرمی نهاد و دانه های آخر برف که آب شد، خروارها گیاه سبز از خاک بی جان سر در می آورد، چه این را سبب می شود؟
سوفی در باغ را گشود، به صندوق پست نگاهی انداخت. معمولا مقدار زیادی برگه آگهی و یک یا چند پاکت بزرگ برای مادرش آنجا بود، اینها را روی میز آشپزخانه می ریخت و می رفت طبقه بالا، اتاق خودش و به کارهای مدرسه اش می پرداخت.
گاهی نامه هایی از بانک برای پدرش بود، پدر سوفی آدم عادی نبود، ناخدای نفتکشی غول پیکر بود_ و بیشتر سال را در دریا می گذراند. هر بار چند هفته به خانه می آمد، دور و بر خانه پرسه می زد، باغ و باغچه را برای سوفی و مادرش تر و تازه و مرتب می کرد. ولی وقتی می رفت و در دریا بود دوری او بسیار بعید می نمود.
ولی امروز فقط یک نامه در صندوق بود_ و آنهم به نام سوفی. روی پاکت سفید نوشته شده بود: « سوفی آموندسن، شماره 3 کوچه کلوور». و دیگر هیچ.
نمی گفت از کیست. تمبر هم نداشت.
در را که بست پاکت را باز کرد. تکه کاغذی به اندازه خود پاکت درون آن بود. روی آن نوشته بود: تو کیستی؟
همین و بس، فقط دو کلمه، دستنوشته، و علامت سوال بزرگی به دنبالش.
دوباره به پاکت نگریست. نامه بی تردید مال خودش بود. و کسی آن را در صندوق انداخته بود، کی می توانست باشد؟
سوفی بسرعت وارد ساختمان قرمز خانه شد. گربه اش، شِرِکان، مانند همیشه، از میان بوته ها به ایوان پرید، و پیش ازآنکه در بسته شود به داخل خزید.
مادر سوفی هر وقت اوقاتش تلخ بود، می گفت ما در باغ وحش زندگی می کنیم. باغ وحش مگر محل تجمع حیوانات نیست؟ سوفی هم به راستی خانه را لانه جانوران کرده بود و از این کار خود بسیار هم خرسند بود. ماجرا با سه تا ماهی رنگی شروع شد. بعد دو تا مرغ عشق آمد، سپس یک لاک پشت، و آخر سر گربه نارنجی او. اینها را برایش خریده بودند که از تنهایی درآید چون مادرش تا دیر وقت کار می کرد و پدرش هم که اغلب از خانه دور بود، و اقیانوسها را می پیمود.
سوفی کیف مدرسه اش را انداخت زمین و غذای گربه را در کاسه ای پیشش گذاشت. روی صندلی آشپزخانه نشست. نامه مرموز هنوز در دستش بود. تو کیستی؟
ای کاش می دانست. می دانست، البته، که سوفی آموندسن است. اما سوفی آموندسن که بود؟ فکر این کار را نکرده بود_ هنوز.
فرض کنیم با نام دیگری به دنیا آمده بود، مثلا، آنه کنوتسن. آن وقت کس دیگری می بود؟ ناگهان یادش آمد پدر می خواسته اسم او را لیلمور (مامان کوچولو) بگذارد. سعی کرد پیش خود مجسم سازد دارد با مردم دست می دهد و خود را لیلمور آموندسن معرفی می کند. ولی این درست نمی نمود. گویی کس دیگری بود که هر بار خود را معرفی می کرد.
از جای خود پرید، رفت توی حمام، نامه عجیب در دستش بود. رو به روی آینه ایستاد و به چشمهای خود خیره نگریست.
گفت: « من سوفی آموندسن هستم.»
دختر درون آینه کوچکترین واکنشی نشان نداد. هر چه سوفی کرد، او هم عیناٌ همان کرد. سوفی کوشید با یک حرکت آنی بازتاب خود را غافلگیر کند ولی دختر توی آینه به همان فرزی عمل کرد.
سوفی پرسید: « تو کیستی؟»
باز هم پاسخی نشنید، اما لحظه ای به شک افتاد که خود این سوال را کرد یا تصویرش در آینه. سوفی انگشت خود را بر بینی دختر آینه نهاد و گفت: « تو منی.»
و چون پاسخی نشنید، جمله را وارونه کرد و گفت: «من توام.»
سوفی آموندسن معمولا از ریخت و قواره خود ناراضی بود. مرتب می شنید که چشمهای زیبای بادامی دارد، ولی این را شاید، چون بینی اش زیادی کوچک و دهانش کمی گشاد بود، مردم به او می گفتند. گوشهایش هم خیلی نزدیک چشمهایش بود. و از همه بدتر موهای صافش بود، که کاریش نمی شد کرد. گاهی پدرش گیسوان او را نوازش می کرد و او را «دختر موبور» می خواند، که نام قطعه ای موسیقی از “کلود دبوسی” بود. صدای پدر از جای گرم بلند می شد.
بهتر است بروم بیرون توی باغ. گربه نیز در باغ بود، ولی ابدا مانند سوفی متوجه هستی خود نبود.
همین که سوفی به موجودیت خویش اندیشید، این فکر به مغزش راه یافت که وجودش دائمی نیست. با خود گفت، حال در جهانم، ولی روزی دیگر اینجا نخواهم بود.
آیا پس از مرگ حیاتی هست؟ این پرسش دیگری بود که به مخیله گربه نمی رسید، و چه خوب! مادربزرگ سوفی چندی پیش جان سپرده بود. شش ماه بعد هنوز هر روز به یاد او می افتاد. ناروا نیست که زندگی باید پایان یابد؟
اندیشناک، روی سنگفرش ایستاد. سخت کوشید به زنده بودن بیندیشد، که فراموش کند روزی می میرد. ولی نمی توانست. به محض آن که به زنده بودن فکر می کرد فکر مردن نیز به ذهنش می آمد، و بر عکس: زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود، به ارزش زندگی پی می برد. مرگ . زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند. و هر چه یک روی سکه بزرگتر و روشنتر می شد، روی دیگر هم بزرگتر و روشنتر جلوه می نمود.
فکر کرد، اگر ندانیم که می میریم طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم. و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی، تصور مرگ نیز ناممکن است. یادش آمد روزی که پزشک به مادر بزرگش خبر دادکه بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد، گفت: «تا این لحظه نفهمیدم زندگی چه زیباست.»
تاثر آور نیست که انسان باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟ و یا باید نامه مرموزی در صندوق پست خانه بیابد.
چطور است برود ببیند شاید نامه دیگری رسیده باشد. سوفی شتابان به سوی در بزرگ دوید و داخل صندوق سبز را نگریست. حیرت زده دید پاکت سفید تازه ای، درست مثل اولی، آنجاست. پاکت قبلی را که برداشت صندوق یقیناٌ خالی بود! روی این پاکت هم نام او بود. پاکت را گشود و یادداشتی به اندازه اولی درآورد.
نوشته بود: جهان چگونه به وجود آمد؟
سوفی فکر کرد نمی داند. بی شک هیچ کس واقعا نمی داند. با این حال_ سوفی اندیشید، پرسش خوبی است. برای نخستین بار در زندگی اش حس کرد درست نیست آدم در جهان بسر برد و جویا نشود ابتدا چگونه به وجود آمد.
این دو نامه مرموز سوفی را گیج کرده بود. تصمیم گرفت برود و در «مخفیگاه» خود بنشیند. مخفیگاه سوفی جای کاملا محرمانه ای بود که در آن پنهان می شد. هرگاه خیلی عصبانی، یا خیلی مغموم، یا خیلی خوشحال بود، به آنجا می رفت. ولی امروز فقط حیران بود.
پاکتها را دوباره باز کرد.
تو کیستی؟

جهان چگونه به وجود می آید؟

چه سوالهای ناراحت کننده ای! و خود این نامه ها از کجا آمده اند؟ این هم، کمابیش، همان اندازه مرموز بود. این کسی که آرامش زندگی روزمره سوفی را بر هم زده بود و ناگهان او را با معماهای بزرگ جهان رو به رو کرده بود_ که بود؟
سوفی برای بار سوم سراغ صندوق پست رفت. نامه رسان تازه پست روز را آورده بود. سوفی مقدار زیادی آگهی تبلیغاتی، روزنامه و چند نامه برای مادرش از صندوق درآورد. کارت پستالی با تصویر ساحلی گرم و شنی نیز در میان کاغذها بود. کارت را پشت و رو کرد. تمبر نروژی داشت و مهر «نیروهای سازمان ملل».
شاید از پدر باشد؟ ولی او که در نروژ نبود.خط هم خط پدر نبود.
وقتی دید کارت پستال به نام کیست نبضش کمی تند تر زد: «هیلده مولرکناگ، توسط سوفی آموندسن، شماره 3 کوچه کلوور…» بقیه نشانی درست بود. روی کارت نوشته بود:
هیلده عزیز، پانزدهمین سالروز تولدت را تبریک می گویم. یقین دارم درک می کنی که می خواهم هدیه ای به تو بدهم که به رشدت کمک کند. می بخشی که کارت را توسط سوفی می فرستم. این آسان ترین راه بود. قربانت، پدر.
سوفی شتابان به خانه برگشت. سرش گیج می خورد. این هیلده دیگر کیست که تولدش درست یک ماه پیش از روز تولد خود سوفی است؟
امروز بعدازظهر، در ظرف فقط دو ساعت، سه مسئله در برابر او نهاده اند. مسئله اول این بود که چه کسی آن دو پاکت سفید را در صندوق پست گذارده بود. مسئله دوم پرسشهای دشواری بود که این نامه ها طرح می کرد. مسئله سوم آن که این هیلده مولرکناگ کی می تواند باشد، و چرا کارت تبریک تولدش برای سوفی فرستاده شده است. مطمئن بود که این سه مسئله به نحوی به هم ارتباط دارد. باید این طور باشد، زیرا زندگی سوفی تا به امروز خیلی عادی بوده است.
برای خواندن ادامه داستان کتاب «دنیای سوفی، داستانی درباره فلسفه، نویسنده: یوسِتین گُردِر، ترجمه: حسن کامشاد از انتشارات نیلوفر را مطالعه کنید.

تنظیم: میترا نامجو

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها: -









صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید