سرگذشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

25 اردیبهشت در تقویم ایران، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی نامیده شده است. بنابراین وظیفه خود می دانیم که یادی از این شاعر بزرگ ایرانی داشته باشیم.

“استاد ابوالقاسم فردوسی” از دهقانان طوس بود. او در ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ هجری خورشیدی در دهی به نام “باژ” به دنیا آمد، باژ روستای بزرگی بود که در حدود بیش از هزار خانوار داشت.

فردوسی در آن روستا املاک و زمین های بسیاری داشت و از راه اداره ی آنها خرج زندگی اش را تامین می کرد و از پادشاهان و حقوقشان بی نیاز بود.

فردوسی شاعر بزرگ شیعه و پارسی زبان

پسر فردوسی در سال 359 هجری قمری زاده شد و در سال 396 هجری قمری در 37 سالگی و زمانی که فردوسی 67 ساله بوده، درگذشت. فردوسی از پیشی گرفتن پسر بر پدر گله کرده و از خداوند خواستار آمرزش فرزندش می شود.

نه نیکو بود گر بیازم به گنج مرا سال بگذشت بر شست و پنج
براندیشم از مرگ فرزند خویش! مگر بهره برگیرم از پند خویش
ز دردش منم چون تنی بی روان! مرا بود نوبت، برفت آن جوان

ز روزی دهِ پاک پروردگار همی خواهم از دادگر کردگار
درخشان کند تیره ماه وُرا! که یکسر ببخشد گناه وُرا!

بنابراین از فردوسی یک دختر بیشتر باقی نماند. وقتی که شاهنامه را به شعر در آورد، تمام امیدش آن بود که از جایزه ی کتاب شاهنامه بتواند برای دخترش جهاز خوبی تهیه کند.

فردوسی بیست و پنج سال مشغول سرودن شاهنامه بود و طوری آن را سرود که در هیچ جایی ایرادی باقی نگذاشت و سخن پارسی را به آسمان برد. کسی این توانایی را ندارد که با فردوسی برابری کند و کتابی بنویسد که از شاهنامه بهتر باشد. او در آن قسمت شاهنامه که زال قصد ازدواج با رودابه را داشت، نامه ای به مازندران نزد پدرش سام نریمان به شعر می گوید:

سراسر درود و نوید و خرام

یکی نامه فرمود نزدیک سام

که هم داد فرمود و هم داد کرد نخست از جهان آفرین یاد کرد
خداوند شمشیر و کوپال و خُود وزو باد بر سام نیرم درود
چراننده ی کرکس اندر نبرد چماننده ی چرمه هنگام گرد
فشاننده ی خون ز ابر سیاه فزاینده ی باد آوردگاه
سرش از هنر گردن افراخته به مردی هنر در هنر ساخته

من در شعرای فارسی، سخنی به این زیبایی و رسایی نمی بینم و در بسیاری از شعرای عرب نیز برای او همتایی سراغ ندارم.

وقتی فردوسی شاهنامه را تمام کرد، برای نسخه برداری، این کتاب را به “علی دیلم” داد و راوی او “ابو دلف” بود و “حُیی قُتیبه” هم که کارگزار پادشاه در شهر طوس بود، در حق فردوسی خوبی کرد و با او همکاری نمود.

فردوسی در بیت های زیر از هر سه نفر یاد کرده و نامشان را آورده است:

بکفت اندر احسنتشان زهره ام

نیامد جز احسنتشان بهره ام

که از من نخواهد سخن رایگان حُیی قُتیبه است از آزادگان
همی غلطم اندر میان دَواج نیم آگه از اصل و فرع خراج

حُیی قُتیبه مامور جمع آوری مالیات طوس بود و فردوسی را از پرداخت مالیات معاف کرده بود. نام او تا قیامت زنده خواهد ماند.

وقتی که “علی دیلم” شاهنامه را در هفت جلد نوشت، فردوسی همراه با “ابو دلف” به غزنین به خدمت سلطان محمود رفت و کتابش را به دربار عرضه کرد. وزیر اعظم سلطان محمود، احمد حسن کاتب، در حق فردوسی جوانمردی کرد و نزد سلطان از شاهنامه بسیار تعریف کرد، اما مکر بدخواهان مانع از این شد که سلطان محمود حرف خواجه احمد حسن کاتب را گوش کند.

بعضی از آن دشمنان به سلطان گفتند: “او شیعه مذهب است و اهل فلسفه بافی است. پنجاه هزار سکه ی نقره برای این کتاب بسیار زیاد می باشد.”

سلطان محمود غزنوی از آن رو که یک سنی مذهب متعصب بود، حرف آنها را گوش کرد و دستور داد بیست هزار درهم به فردوسی پاداش دهند. فردوسی از این خبر بسیار ناراحت شد. او به حمام رفت و وقتی که از حمام بیرون آمد، شربتی خورد. در این هنگام ماموران سلطان پیش فردوسی آمدند و آن بیست هزار درهم را به او تحویل دادند. فردوسی تمام آن پول را بین حمامی و آن کسی که به او شربت داده بود تقسیم کرد.

این شاعر بزرگ از سیاست سلطان محمود آگاه بود و می دانست که وقتی این خبر به گوش سلطان برسد، سلطان او را آسوده نمی گذارد. به همین خاطر شبانه از غزنین خارج شد و به هرات به دکان “اسماعیل وراق” پدر ازرقی رفت و شش ماه در خانه ی او مخفی بود تا این که ماموران سلطان محمود به شهر طوس رفتند و وقتی او را نیافتند بازگشتند.

شاهنامه فردوسی

وقتی فردوسی از تعقیب ماموران خاطر جمع شد، از هرات به شهر طوس رفت و شاهنامه را گرفت و به طبرستان نزد “سپهبد شهریار” که از “آل باوند” و پادشاه طبرستان بود، رفت. “آل باوند” خاندانی بزرگ بودند که نسبت آنها به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی می رسید. فردوسی در نزد آن خاندان سلطان محمود را هجو کرد و در مقدمه ی کتابش بیتی در هجو سلطان محمود سرود و برای سپهبد شهریار خواند و گفت: “من این کتاب را از نام سلطان محمود به نام تو خواهم کرد، چرا که تمام این کتاب، اخبار و آثار اجداد توست و من خاطرات نیاکان تو را به شعر در آوردم.”

شهریار به فردوسی گفت: “ای استاد! سلطان محمود را تحریک کردند و به خاطر همین میان شما دو نفر به هم خورد. تو مرد شیعه مذهبی هستی و هر کس با خاندان پیامبر دوستی کند، ثروت دنیا به هیچ کار او نیاید. سلطان محمود سرور من است، تو شاهنامه را به نام او باقی بگذار و آن هجویه را به من بده تا آن را از بین ببرم و پاداش کوچکی به تو تقدیم کنم. مطمئن باش سلطان محمود تو را می خواند و در پی رضایت تو قدم بر می دارد و کسی نیست که بخواهد زحمت بیست و پنج ساله ی تو را نادیده بگیرد.”

روز بعد شهریار صد هزار درهم نقره برای فردوسی فرستاد و گفت: “هر بیت از آن هجویه را هزار درهم می خرم. آن صد بیت را به من بده و با سلطان محمود آشتی کن.”

فردوسی هجویه را برای شهریار فرستاد و خودش هم نسخه اصلی را از بین برد و آن هجویه فراموش شد.

در سال پانصد و چهارده در شهر نیشابور از امیر معزی شنیدم که گفت: “از امیر عبدالرزاق در طوس شنیدم که گفت: وقتی سلطان محمود در هندوستان بود و از آن جا به غزنین باز می گشت، در مسیر او قلعه ی استواری بود که یاغی جسوری در آن زندگی می کرد. یک روز قبل  از این که سلطان محمود به آن قلعه برسد، به آن یاغی پیغام داد که فردا پیش ما بیا و عرض ادب کن و از ما هدیه بگیر و برگرد. روز بعد فرستاده ی سلطان محمود به همراه نامه ای بازگشت. سلطان محمود به خواجه احمد حسن، وزیر اعظمش گفت: «این یاغی در نامه چه نوشته؟» خواجه این بیت فردوسی را در جواب سلطان محمود خواند:

من و گرز و میدان و افراسیاب اگر جز بکام من آید جواب

سلطان محمود گفت: “این بیت که از آن بوی مردانگی می آید از کیست؟”

خواجه احمد حسن گفت: “از فردوسی بیچاره است که بیست و پنج سال زحمت کشید و چنین کتابی را نوشت و هیچ پاسخی از شما دریافت نکرد.”

سلطان محمود گفت: “چه کار خوبی کردی که فردوسی را به یاد من انداختی. من از این که زیر قولم زدم پشیمان هستم.”

سپس سلطان محمود دستور داد شصت هزار دینار طلا به ابوالقاسم فردوسی بدهند و از او به خاطر این تاخیر عذرخواهی کنند. وقتی ماموران با شصت هزار سکه وارد شهر طوس شدند، جنازه ی فردوسی را از دروازه ی دیگر شهر بیرون می بردند. در این حال واعظی از روی تعصب در مورد فردوسی گفت: “من اجازه نمی دهم که جنازه ی او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند، چرا که او شیعه مذهب بود.”

هر چه مردم اصرار کردند اثری نداشت و عاقبت مجبور شدند فردوسی را در باغ خودش دفن کنند. امروز هم قبر فردوسی در آن باغ دفن است. او در ۴۱۶ هجری قمری برابر با ۴۰۱ هجری خورشیدی وفات یافت.

حکیم ابوالقاسم فردوسی دفن در باغ او

من در سال پانصد و ده هجری قمری قبر فردوسی را زیارت کردم. می گویند که از فردوسی دختری بسیار بزرگوار به جا ماند. ماموران سلطان وقتی خواستند پاداش سلطان را به دختر فردوسی دهند، او قبول نکرد و گفت: “به آن محتاج نیستم.”

پیکی برای سلطان محمود خبر برد و سلطان دستور داد که دختر فردوسی را از “طابران” بیرون کنند و آن پول را در اختیار “خواجه ابوبکر اسحاق کرامی” بسپارند تا در منطقه “چاهه” کاروانسرایی ساخته شود.

ماموران فرمان شاه را اطاعت کردند و آن ساختمان از آن پول ساخته شد.

به فردوسی لقب حکیم طوس و حکیم سخن داده اند، سبک نوشتاری او سبک خراسانی بود و در زمان حکومت فرمانروایی سامانیان و غزنویان می زیست. از شاهنامه بر می آید که فردوسی از آیین های ایران باستان مانند زروانی، مهر پرستی و مزدیسنا اثر پذیرفته است.

برگرفته از کتاب چهار مقاله، گردآوری: زحمت ا.. رضایی، انتشارات خلاق

تهیه و تنظیم: سمیه مظفری

سرگذشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
به این مطلب رای دهید



 

به اشتراک بگذارید :       فیس بوک کلوب

 

برچسب ها:
این مقاله اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب و مقالات را در ایمیل خود دریافت نمایید
برای عضویت، ایمیل خود را وارد کرده و بروی اشتراک کلیک کنید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید

*

code



تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام

بسته های تبلیغاتی ارزان قیمت




بستن تبلیغات

Useful Websites Directory

آموزش زبان آلمانی
آموزش زبان فرانسوی
آموزش برنامه نویسی اندروید
آموزش ARM
گردنبند اسم
طراحی سایت
طراحی سایت
طراحی سایت
طراحی سایت شرکتی
طراحی سایت توسعه دهندگان
طراحی سایت فروشگاهی
مبل تالاری
جراحی بینی
جراح بینی
دستگاه جوجه کشی ارزان
کولر گازی بانه
روغن شتر مرغ
شیشه سکوریت



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در گوگل پلاس دنبال کنید صفحه ما را در  تلگرام دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید