وب سایت آموزشی یاد بگیریادبگیر
  • پرسش و پاسخ
  • تماس با ما
  • آشپزی
  • آموزش اینترنت
  • آموزش زبان انگلیسی
  • آموزش عکاسی
  • بازی فکری و سرگرمی
  • خواندنی ها و سرگرمی
  • دانش و فناوری
  • سلامتی و بهداشت
  • فیلم
  • کسب و کار
  • مذهبی
  • مقالات صوتی
  • موفقیت و خود سازی
  جستجو در یاد بگیر
عناوین تصادفی در خواندنی ها و سرگرمی
برترین جاذبه های گردشگری فرانسه

برترین جاذبه های گردشگری فرانسه

خواجه نظام الملک طوسی

خواجه نظام الملک طوسی

چگونه MDF را رنگ کنید؟

چگونه MDF را رنگ کنید؟

راهنمای کامل ست کردن پیراهن با کت شلوار

راهنمای کامل ست کردن پیراهن با کت شلوار

سریعترین حیوانات جهان کدامند؟

سریعترین حیوانات جهان کدامند؟

مرگ مرد بسيار خسته

مرگ مرد بسيار خسته

ابتکاری در کاهش دورریز لیوان‌های یک‌بار مصرف

ابتکاری در کاهش دورریز لیوان‌های یک‌بار مصرف

چرا کسب و کارت جایی که باید نیست؟

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد – داستانی از شاهنامه

داستان قبل: جنگ رستم با افراسیاب- داستانی از شاهنامه
آمدن افراسیاب نزد پدر

افراسیاب که از رود گذشته بود به سمت توران زمین راهی گشت. یک هفته در راه بود تا نزد پدر خود پشنگ رسید با سپری شکسته و سلاحی گسسته مقابل پشنگ ظاهر شد.

آمدن افراسیاب نزد پدر-داستان شاهنامه

افراسیاب گفت: ما در این جهان نفرین شده ایم و هر زمان از تخم ایرج، پهلوانی در مقابل ما سبز می شود قباد با تاج ایران زمین پدیدار گشت. از آن سوی سواری به میدان آمد که از نژاد سام و پسر زال بود، در میدان نبرد چون نهنگ خشمگین بود با گرز و با تیغ چنان لشکر ما را تارومار کرد که همه در شگفتی مانده بودند تا درفش مرا دید به سوی من تاخت چنان مرا از زمین بلند کرد که احساس کردم پشه از من سنگین تر است، کمربندم پاره گشت و از دست او زیر سم اسبان افتادم.

من تاکنون چنین دلاوری ندیده ام سرداران جنگی همه یک صدا آمدند تا مرا از دست او نجات دادند. از زور بازوی من آگاهی، اما من در برابر او هیچ نیستم در آفرینش او در شگفتم اگر سام چنین پهلوانی داشت از تورانیان کسی نمانده بود. در سپاه تو دلاوری نیست که یارای مقابله با من را داشته باشد و من در برابر او توان مبارزه ندارم. فریدون ایران زمین را به ایرج و نوادگانش بخشید و همین سرزمینی که از توران برای ما باقی مانده است ما را بس است و اگر چنین نکنیم زندگی را بر خود سخت کرده ایم.

خزروان در برابر زال شکست خورد شماساس که پناه لشکر توران بود کشته شد، قلون دلاور به دست رستم کشته شد. اکنون ای شهریار جهان از گذشته هیچ یاد مکن و دست آشتی به سوی کیقباد دراز کن اگر سپاهی فراهم کنی که چهار سوی زمین را فراگیرد در برابر رستم توان نبرد ندارد و  از سوی دیگر قارن رزمجوست که تاکنون کسی شکست او را به یاد ندارد و دیگر کشواد و مهراب هستند که مقابله با آن ها کاری بس دشوار است.

آشتی خواستن پشنگ از کیقباد

پشنگ سپهدار و بزرگ تورانیان در حالیکه اشک به چشمانش جمع شده بود از سخنان فرزند خود در شگفت ماند که چگونه در این نبرد شکست خورده است. پشنگ از میان بزرگان توران زمین، ویسه را برگزید که شخصی خوش سخن، هوشیار و خردمند بود. از آن سو دبیر نویسنده را پیش خواند تا نامه ای پر آب و تاب و خوش رنگ و بو بنویسد.

بنام خداوند خورشید و ماهکه او داد بر آفرین دستگاه
خداوند بی یار و انباز و جفتاز او نیست پیدا و پنهان نهفت
جهان آفریننده و بی نیازبفرمان او دان نشیب و فراز

آنگاه بر فریدون درود فرستاد که ما و شما از او داریم نژاد و این جنگ از کین ایرج آغاز شد و اکنون سزاوار است به آیین فریدون دست از جنگ و کینه برداریم از مرز جیحون به آن سو از آن شما و توران زمین را سزاوار ماست. بیایید یکدیگر را ببخشیم و دست از جنگ برداریم که زمین خاکی بیش از این نمی ارزد. چه بسیار از بزرگان ما و شما در این جنگ کشته شده اند همانا نیکی بهتر از بدکاریست و ما هم نمی خواهیم بیش از این خود را آزار دهیم.

مگر با درود و پیام و سلامدو کشور شود زین سخن شادکام

آنگاه نامه را مهر و موم کرد و با اسبان تازی زرین ستام جواهرات خوب رویان به ایران زمین فرستاد. فرستادگان به ایران زمین رسیدند و نامه را به کیقباد دادند و با او به نرمی و خواهش سخن گفتند. کیقباد  بعد از شنیدن پیام چنین پاسخی داد: شما که خود بهتر می دانید این ما نبودیم که جنگ را آغاز کردیم اولین ستم به ایرانیان از جانب تور بود که ایرج پادشاه ایران زمین را از ما گرفتند. این کینه پایان نیافت و افراسیاب با سپاهی به ایران حمله ور گشت.

در آن نبرد نوذر شاه را به گونه ای کشت که دل درندگان بیابان به درد آمد، از روی کینه و بدخواهی با اغریرث خردمند به گونه ای رفتار کرد که شایسته آدمی نباشد. ولی اگر شما از کردار بد خود پشیمان هستید و پیمان می بندید که دیگر سربازی از شما به خاک ایران نزدیک نشود من هم خود را با دشمنی شما آزار نمی دهم. آن سوی رود را به شما می سپارم شاید افراسیاب از این دشمنی دست بردارد.

آنگاه کیقباد پیمانی نوشت آن را به مهر کیانی آذین کرد و نزد پشنگ فرستاد از آن سو پشنگ از دیدن چنین پیمانی شادمان شد از سوی دبگر خبر این پیمان به رستم رسید نزد شهریار رفت و چنین گفت: ای پادشاه جهان به هنگام نبرد از در آشتی وارد مشو. آن ها پیش از نبرد سخن از آشتی نمی گفتند این گرز من بود که آن ها را ناچار به این کار کرد، پهلوان نامدار کیقباد پادشاه ایران زمین چنین پاسخ داد:

چنین گفت یل نامور کیقبادکه چیزی ندیدم نکوتر ز داد
نبیر فریدون فرخ پشنگبسیری همی سر بپیچید ز جنگ
سزد گر هر آنکس که دارد خردبکژی و ناراستی ننگرد

کیقباد خردمند رستم جوان را چنین پند داد و به او یادآوری کرد که اگر پادشاهی هست نبرد هم هست، اما زمانی که می توانی از درگیری دوری کنی چرا باید روزگار را بر خود و دیگران به تنگ آوری. تو هم باید همیشه آماده باشی ولی آسوده باش.

آنگاه به رستم و زال خلعت های شاهانه و اسبانی که درخور کیقباد بود داد بر سر پهلوان جوان تاجی از زر نهاد و خود کمربندی زرین بر اندام رستم پیلتن ببست. آنگاه او را روانه کرد اما زال را نزد خود نگه داشت و به او چنین گفت بدون تو تخت پادشاهی هم نبود این جهان به یک موی تو نمی ارزد که یادگار بزرگان ایران زمین هستی. آنگاه فرمان داد تا خلعتی را که برایش از یاقوت و فیروزه آراسته بودند به همراه تاج و کمربند کیانی آوردند.

برایش تختی آوردند که پنج فیل آن را حمل می کردند چنان با فیروزه آراسته شده بود که گویی از رود نیل درخشان تر است روی آنرا پارچه ای زربافت کشیدند و به او تقدیم کردند و آنگاه کیقباد از پهلوانان ایران زمین یک به یک یاد کرد و به آن ها هدایایی فراوان بخشید.

کیقباد با لشکر خود به سوی سرزمین پارس رفت و تخت پادشاهی خود را بیاراست و کیقباد خود را پناه مردم دانست و هر آنچه بود را هدیه پروردگار می دانست. او ده سال با مردم به خوبی و داد رفتار کرد و شهرهای بسیاری بنا کرد و آن ها را آباد کرد گرداگرد ری هزار شهر بنا کرد آنگاه به سوی پارس بازگشت و ستاره شناسان، موبدان و خردمندان ایران زمین را فرا خواند تا نزد او باشند و در اداره کشور به او کمک کنند کیقباد صدسال به نیکی پادشاهی کرد ولی این دنیا به که ماند.

کیقباد دانست زمان مرگ نزدیک است او چهار پسر داشت. پسر بزرگش کاووس نام داشت، پسر دوم کی آرش و سومی کی پشین بود و فرزند چهارمی هم داشت که نامش کی آرمین بود. کیقباد پسر بزرگ خود کاوس را فراخواند و خواست پس از او با بخشندگی و داد فرمانروایی کند. این جهان به چشم برهم زدنی خواهد گذشت و باید روانه سرای دیگر شویم تو نیز پس از من با مردم نیکی کن.

تو گر دادگر باشی و پاک رایهمی مزد یابی بدیگر سرای
و گر آز گیرد سرت را بدامبر آری یکی تیغ تیز از نیام
بدان خویشتن رنجه داری همیپس آنرا بدشمن سپاری همی
در آنجای جای تو آتش بودبدنیا دلت تلخ و ناخوش بود

کیقباد تاج و تخت را به فرزند بزرگ خود کاووس سپرد و او را بسیار پند داد.

بسی پادشاهی گردن فرازکه رفتند از اینجا به سوز و گداز
کز ایشان کنون مانده نامست و بسبگیتی نماندست جاوید کس
جهانرا چنین است رسم و نهادبرآرد ز خاک و دهدشان بباد

داستان بعدی: پادشاهی کیکاوس _ داستانی از شاهنامه

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است. استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است.
برچسب ها: افراسیاب - داستان های شاهنامه - شاهنامه

  • شاهنامه فردوسی
    جنگ رستم با افراسیاب- داستانی از شاهنامه
  • خونخواهی سیاوش
    جنگهایی که برای خونخواهی سیاوش درگرفت_ داستانی از شاهنامه
  • پادشاهی جمشید - داستانی از شاهنامه
  • جنگ رستم با افراسیاب داستانی از شاهنامه
    ادامه و نتیجه جنگ ایران و توران - داستانی از شاهنامه
  • داستانی از شاهنامه
    فایل صوتی "داستانی از شاهنامه – پادشاهی کیومرث"
  • شاهنامه فردوسی
    افراسیاب کشوری را به سیاوش داد _ داستانی از شاهنامه

نظر شما چیست؟



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنیدصفحه ما را در اینستاگرام دنبال کنیدصفحه ما را در لینکداین دنبال کنید

تماس با ما | پست الکترونیکی یا email ما :

تمامی حقوق برای یاد بگیر دات کام محفوظ است.