• ارسال کننده: سمیه مظفری
  • تاریخ انتشار: 2018 / 07 / 21

بر تخت شاهی نشستن کیخسرو – داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی:

رسیدن کیخسرو، گیو و فرنگیس به ایران – داستانی از شاهنامه

باز آمدن کیخسرو با پیروزی

وقتی خبر پیروزی خسرو به ایران رسید همگان به ستایش خسرو پرداختند و از توانایی آن جوان در شگفت ماندند. کیخسرو و سپاهش در بازگشت با بزرگان و خردمندان ایران روبرو شدند که بر آنها آفرین می گفتند.

فریبرز با سپاه خود نزد کیخسرو آمد. در مقابل او از اسب به زیر آمد و کیخسرو هم به رسم ادب از اسب به زیر آمد. او را در آغوش کشید و فرمان داد تختی از طلا را که آماده کرده بودند برایش آوردند و کیخسرو بر آن تخت طلا نشست و به شاهی بر او آفرین گفت.

آنگاه طوس نزد او آمد و درفش کاویانی را تقدیم او کرد و از گفته های خود پوزش خواست. آنگاه از کیخسرو خواست تا یکی از پهلوانان را به جای او قرار دهد. خسرو با بزرگمنشی خندید و او را در کنار خود نشاند و درفش کاویانی را به او بازگرداند و گفت کسی را در سپاه، چون تو شایسته نمی دانم و از تو هیچ کینه ای به دل ندارم.

نبینم سزای کسی در سپاه ترا زیبد این نام و این دستگاه
جز از تو کسی را سزاوار نیست بدل در مرا از تو آزار نیست

از آن سو کاوس از آمدن فرزند خود آگاه گشت. او را پذیرفت و با دیدنش چهره پیر و بی رنگ و رویش، گل انداخته بود گویی جان تازه گرفته بود.

بدو شاه کاوس خواند آفرین بدان خوب دیدار و آن فر و دین
بدان برزو آن فرۀ ایزدی بر آن زیب و اورنگ و آن بخردی
پادشاهی کیخسرو
بر تخت شاهی نشاندن کیخسرو

کاوس دست کیخسرو را گرفت او را بر تخت خود نشاند پیشانیش را بوسید و تاج پادشاهی را بر سرش نهاد. آنگاه گوهر و جواهرات شاهانه ای به او بخشید که در خور پادشاهی چون خسرو باشد. آنگاه کاوس از سیاوش یاد کرد که جوانی خوبرو بود، کاوس با نگاه کردن به خسرو، سیاوش را به یاد می آورد و نمی توانست از خوبی هایش نگوید.

آنگاه کاوس پروردگار بزرگ را سپاس گفت که چنین جانشینی برایش فرستاده است.

که کردی مرا زینجهان نیک نام بدین خوب چهره شدم شاد کام

آنگاه کاوس فرمان داد تا همه بزرگان و لشکریان ایران زمین بیایند و خسرو را بر تخت زرینی نشاند. وقتی همه آمدند، کاوس، خسرو را به جانشینی خود معرفی کرد. همگی از این سخن شاد شدند و با او پیمان بستند که در خدمتش باشند.

جهانرا چنین است ساز و نهاد ز یکدست بستد بدیگر بداد
بدردیم از این رفتن اندر فریب زمانی فراز و زمانی نشیب
اگر دل توان داشتن شادمان جز از شادمانی مکن تا توان
پادشاهی کیخسرو

کیخسرو شصت سال بر ایران زمین پادشاهی کرد خبر پادشاهی او لرزه بر اندام دشمنان ایران زمین انداخته بود و کیخسرو که همگان بر او آفرین می خواندند و از شایستگی او سخن می گفتند شب ها را به راز و نیاز با پروردگار خود می پرداخت و از او راهنمایی می خواست تا با کین پدر چه کند.

بپیش جهاندار داور بپای همی بود و میگفت کای رهنمای
ز دام بلایم تو کردی رها بجستم زچنگ و دم اژدها
بلندی تو دادی تو ده زور و فر که خواهم ازو باز خون پدر

و از سوی دیگر روزها به کار مردم می پرداخت. در جهان، نیکی و داد را گسترش داد و با بیداد و ستم به مبارزه پرداخت آزادگان و پهلوانان را پروراند و آنها را کامیاب کرد از سوی دیگر پروردگار به پاقدم چنین شاه پاک روانی باران های فراوان به ایران زمین هدیه کرد از هر سو رودی جاری شده بود. خرمی و آبادانی را به بندگانش هدیه داد. پادشاه ویرانی ها را آباد می کرد و شادی را به ارمغان می آورد.

چو جم و فریدون بیاراست گاه ز داد و ز بخشش نیاسود شاه
جهان شد پر از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهریمنی

از هر سو و از هر کشوری فرستادگان نزد پادشاه ایران می آمدند و ادای احترام می کردند.

رستم پهلوان همراه با پدرش زال و پدربزرگش سام نریمان، به همراه بزرگان کابل همراه با سپاهی بزرگ نزد خسرو آمدند پادشاه که از آمدن آنها آگاه گشت ایران زمین را آذین بست و بزرگان به استقبال آنها رفتند.

خسرو می دانست که رستم کسی است که پدرش سیاوش را پرورش داده است و رزم آوری و خردمندی پدرش که زبانزد همگان بود به خاطر تلاش های رستم بوده است و می دانست که سیاوش چقدر تهمتن را دوست می داشت.

کیخسرو با دیدن رستم اشک از چشمانش جاری گشت از تخت پادشاهی به زیر آمد و او را در آغوش کشید. رستم را ستایش کرد و از او و تلاش هایش برای پدر خویش گفت. آنگاه زال و سام را در آغوش گرفت و آنها را در کنار خود نشاند و از سیاوش سخن گفتند و اشک ریختند.

آنگاه رستم به کیخسرو گفت در جهان چنین پادشاه شایسته ای ندیده ام و این شباهت تو به پدر مرا به شگفتی وا می دارد آنگاه از تخت برخاستند به مجلس جشن رفتند.

آن شب کیخسرو نمی توانست بخوابد گویی یاد پدر و روزهای تلخ گذشته او را رها نمی کرد.

سرکشی کیخسرو گرداگرد پادشاهی خود

روز بعد پهلوانان ایران زمین به دیدار کیخسرو آمدند. وقتی همه پهلوانان و بزرگان سپاه گرد او جمع شده بودند پادشاه به آنها گفت می خواهم سراسر ایران زمین را ببینم و از مرزها سرکشی کنم. می خواهم شما هم با من همراه شوید با هم سواری کنیم و به شکار بپردازیم وکلی هم خوش بگذرانیم.

رستم در کنار پادشاه و پهلوانانی چون گیو، گودرز، کشواد، شاپور، بهرام و گرگین و بسیاری از پهلوانان ایران آنها را همراهی می کردند. سواری کردند و به شکار پرداختند و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفتند هر جا که مردم نیازمند بودند پادشاه آنها را با گنج و گوهرهای فراوان بی نیاز می ساخت.

درم داد و آباد کردش ز گنج ز داد و ز بخشش نیامد برنج

کیخسرو به آبادانی ویرانه ها فرمان می داد و شهر به شهر می رفت تا اینکه نزد کاوس بازگشتند.

پیمان بستن کیخسرو با کاوس

یک روز کاوس، کیخسرو و رستم در کنار یکدیگر نشسته بودند و از سیاوش سخن می گفتند. از افراسیاب که با سیاوش چه کرده بود سخن به میان آمد، ازآنچه با پهلوانان ایران کرده بود و زن و بچه ای که بی سر و سامان شده بودند، گفتند کاوس از کیخسرو خواست سوگند بخورد که هیچگاه دشمنی خویش را با افراسیاب کنار نگذارد و فراموش کند که او پدر مادرش است. شاه جوان با شنیدن سخنان کاوس به سوی آتش آمد و نزد پروردگار جهان سوگند یاد کرد که هیچ گاه در راهی که او رفته است، گام ننهد و به کین پدر کمر ببندد و از جنگ، دمی آسوده ننشیند تا زمین را از افراسیاب پاک کند.

گفته های کیخسرو را نوشتند و بزرگان، رستم و زال بر آن گواهی دادند. پس از آن مجلس بزمی برگزار شد و مدتی بر این روال گذشت. تا اینکه یک روز رستم سر و تن را بشست و به نیایش پروردگار نشست:

همی گفت کای دادگر یکخدای جهاندار روزی ده و رهنمای
توانا توئی بر همه کارها تو آسان کنی رنج و تیمارها

در جوانی تو مرا بدون سپاه از کام اژدها رهانیدی و اکنون از تو کمک می خواهم که ما را از رنج افراسیاب رها کنی. به من کمک کن تا کین پدر شهریار جوان را از او بگیرم. تو می دانی که او بد گوهر، بی خرد و ستمگر است.

رستم نزد پروردگار رخ بر زمین نهاده بود و اشک می ریخت و بسیار راز و نیاز کرد.

آنگاه رستم نزد کیخسرو بازگشت. پهلوانان و بزرگان ایران زمین گرد او بودند. رستم رو به پهلوانان کرد و از ستم هایی که افراسیاب بر ایرانیان کرده بود سخن گفت و از بریدن سر پادشاه نوذر و به نامردی کشتن سیاوش و ویرانی ایران و کشته شدن پهلوانان بسیار سخن گفت. از آنها خواست که در نبرد با افراسیاب او را همراهی کنند.

پهلوانان ایران زمین همگی سوگند خوردند که به فرمان پادشاه باشند و تا آخرین نفس در خدمت کیخسرو باشند.

دل پادشاه از این سخنان شاد شد و بر آن جوان مردان آفرین خواند.

علی یزدی مقدم

داستان بعدی: رفتن طوس به ترکستان و جنگ با پسر سیاوش – داستانی از شاهنامه

 

 

 

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها:



 

در یاد بگیر دات کام مشترک شوید و آخرین مطالب را در ایمیل خود دریافت نمایید

نظر شما چیست؟

پرسش های خود را در بخش پرسش و پاسخ مطرح کنید



تبلیغات اینترنتی

رپورتاژ آگهی



بستن تبلیغات

تبلیغات اینترنتی در یاد بگیر دات کام



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید