وب سایت آموزشی یاد بگیریادبگیر
  • پرسش و پاسخ
  • تماس با ما
  • آشپزی
  • آموزش اینترنت
  • آموزش زبان انگلیسی
  • آموزش عکاسی
  • بازی فکری و سرگرمی
  • خواندنی ها و سرگرمی
  • دانش و فناوری
  • سلامتی و بهداشت
  • فیلم
  • کسب و کار
  • مذهبی
  • مقالات صوتی
  • موفقیت و خود سازی
  جستجو در یاد بگیر
عناوین تصادفی در خواندنی ها و سرگرمی
برترین جاذبه های گردشگری فرانسه

برترین جاذبه های گردشگری فرانسه

خواجه نظام الملک طوسی

خواجه نظام الملک طوسی

چگونه MDF را رنگ کنید؟

چگونه MDF را رنگ کنید؟

راهنمای کامل ست کردن پیراهن با کت شلوار

راهنمای کامل ست کردن پیراهن با کت شلوار

سریعترین حیوانات جهان کدامند؟

سریعترین حیوانات جهان کدامند؟

مرگ مرد بسيار خسته

مرگ مرد بسيار خسته

ابتکاری در کاهش دورریز لیوان‌های یک‌بار مصرف

ابتکاری در کاهش دورریز لیوان‌های یک‌بار مصرف

چرا کسب و کارت جایی که باید نیست؟

بر تخت شاهی نشستن کیخسرو – داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی:

رسیدن کیخسرو، گیو و فرنگیس به ایران – داستانی از شاهنامه

باز آمدن کیخسرو با پیروزی

وقتی خبر پیروزی خسرو به ایران رسید همگان به ستایش خسرو پرداختند و از توانایی آن جوان در شگفت ماندند. کیخسرو و سپاهش در بازگشت با بزرگان و خردمندان ایران روبرو شدند که بر آنها آفرین می گفتند.

فریبرز با سپاه خود نزد کیخسرو آمد. در مقابل او از اسب به زیر آمد و کیخسرو هم به رسم ادب از اسب به زیر آمد. او را در آغوش کشید و فرمان داد تختی از طلا را که آماده کرده بودند برایش آوردند و کیخسرو بر آن تخت طلا نشست و به شاهی بر او آفرین گفت.

آنگاه طوس نزد او آمد و درفش کاویانی را تقدیم او کرد و از گفته های خود پوزش خواست. آنگاه از کیخسرو خواست تا یکی از پهلوانان را به جای او قرار دهد. خسرو با بزرگمنشی خندید و او را در کنار خود نشاند و درفش کاویانی را به او بازگرداند و گفت کسی را در سپاه، چون تو شایسته نمی دانم و از تو هیچ کینه ای به دل ندارم.

نبینم سزای کسی در سپاهترا زیبد این نام و این دستگاه
جز از تو کسی را سزاوار نیستبدل در مرا از تو آزار نیست

از آن سو کاوس از آمدن فرزند خود آگاه گشت. او را پذیرفت و با دیدنش چهره پیر و بی رنگ و رویش، گل انداخته بود گویی جان تازه گرفته بود.

بدو شاه کاوس خواند آفرینبدان خوب دیدار و آن فر و دین
بدان برزو آن فرۀ ایزدیبر آن زیب و اورنگ و آن بخردی
پادشاهی کیخسرو
بر تخت شاهی نشاندن کیخسرو

کاوس دست کیخسرو را گرفت او را بر تخت خود نشاند پیشانیش را بوسید و تاج پادشاهی را بر سرش نهاد. آنگاه گوهر و جواهرات شاهانه ای به او بخشید که در خور پادشاهی چون خسرو باشد. آنگاه کاوس از سیاوش یاد کرد که جوانی خوبرو بود، کاوس با نگاه کردن به خسرو، سیاوش را به یاد می آورد و نمی توانست از خوبی هایش نگوید.

آنگاه کاوس پروردگار بزرگ را سپاس گفت که چنین جانشینی برایش فرستاده است.

که کردی مرا زینجهان نیک نامبدین خوب چهره شدم شاد کام

آنگاه کاوس فرمان داد تا همه بزرگان و لشکریان ایران زمین بیایند و خسرو را بر تخت زرینی نشاند. وقتی همه آمدند، کاوس، خسرو را به جانشینی خود معرفی کرد. همگی از این سخن شاد شدند و با او پیمان بستند که در خدمتش باشند.

جهانرا چنین است ساز و نهادز یکدست بستد بدیگر بداد
بدردیم از این رفتن اندر فریبزمانی فراز و زمانی نشیب
اگر دل توان داشتن شادمانجز از شادمانی مکن تا توان
پادشاهی کیخسرو

کیخسرو شصت سال بر ایران زمین پادشاهی کرد خبر پادشاهی او لرزه بر اندام دشمنان ایران زمین انداخته بود و کیخسرو که همگان بر او آفرین می خواندند و از شایستگی او سخن می گفتند شب ها را به راز و نیاز با پروردگار خود می پرداخت و از او راهنمایی می خواست تا با کین پدر چه کند.

بپیش جهاندار داور بپایهمی بود و میگفت کای رهنمای
ز دام بلایم تو کردی رهابجستم زچنگ و دم اژدها
بلندی تو دادی تو ده زور و فرکه خواهم ازو باز خون پدر

و از سوی دیگر روزها به کار مردم می پرداخت. در جهان، نیکی و داد را گسترش داد و با بیداد و ستم به مبارزه پرداخت آزادگان و پهلوانان را پروراند و آنها را کامیاب کرد از سوی دیگر پروردگار به پاقدم چنین شاه پاک روانی باران های فراوان به ایران زمین هدیه کرد از هر سو رودی جاری شده بود. خرمی و آبادانی را به بندگانش هدیه داد. پادشاه ویرانی ها را آباد می کرد و شادی را به ارمغان می آورد.

چو جم و فریدون بیاراست گاهز داد و ز بخشش نیاسود شاه
جهان شد پر از خوبی و ایمنیز بد بسته شد دست اهریمنی

از هر سو و از هر کشوری فرستادگان نزد پادشاه ایران می آمدند و ادای احترام می کردند.

رستم پهلوان همراه با پدرش زال و پدربزرگش سام نریمان، به همراه بزرگان کابل همراه با سپاهی بزرگ نزد خسرو آمدند پادشاه که از آمدن آنها آگاه گشت ایران زمین را آذین بست و بزرگان به استقبال آنها رفتند.

خسرو می دانست که رستم کسی است که پدرش سیاوش را پرورش داده است و رزم آوری و خردمندی پدرش که زبانزد همگان بود به خاطر تلاش های رستم بوده است و می دانست که سیاوش چقدر تهمتن را دوست می داشت.

کیخسرو با دیدن رستم اشک از چشمانش جاری گشت از تخت پادشاهی به زیر آمد و او را در آغوش کشید. رستم را ستایش کرد و از او و تلاش هایش برای پدر خویش گفت. آنگاه زال و سام را در آغوش گرفت و آنها را در کنار خود نشاند و از سیاوش سخن گفتند و اشک ریختند.

آنگاه رستم به کیخسرو گفت در جهان چنین پادشاه شایسته ای ندیده ام و این شباهت تو به پدر مرا به شگفتی وا می دارد آنگاه از تخت برخاستند به مجلس جشن رفتند.

آن شب کیخسرو نمی توانست بخوابد گویی یاد پدر و روزهای تلخ گذشته او را رها نمی کرد.

سرکشی کیخسرو گرداگرد پادشاهی خود

روز بعد پهلوانان ایران زمین به دیدار کیخسرو آمدند. وقتی همه پهلوانان و بزرگان سپاه گرد او جمع شده بودند پادشاه به آنها گفت می خواهم سراسر ایران زمین را ببینم و از مرزها سرکشی کنم. می خواهم شما هم با من همراه شوید با هم سواری کنیم و به شکار بپردازیم وکلی هم خوش بگذرانیم.

رستم در کنار پادشاه و پهلوانانی چون گیو، گودرز، کشواد، شاپور، بهرام و گرگین و بسیاری از پهلوانان ایران آنها را همراهی می کردند. سواری کردند و به شکار پرداختند و از سرزمینی به سرزمین دیگر رفتند هر جا که مردم نیازمند بودند پادشاه آنها را با گنج و گوهرهای فراوان بی نیاز می ساخت.

درم داد و آباد کردش ز گنجز داد و ز بخشش نیامد برنج

کیخسرو به آبادانی ویرانه ها فرمان می داد و شهر به شهر می رفت تا اینکه نزد کاوس بازگشتند.

پیمان بستن کیخسرو با کاوس

یک روز کاوس، کیخسرو و رستم در کنار یکدیگر نشسته بودند و از سیاوش سخن می گفتند. از افراسیاب که با سیاوش چه کرده بود سخن به میان آمد، ازآنچه با پهلوانان ایران کرده بود و زن و بچه ای که بی سر و سامان شده بودند، گفتند کاوس از کیخسرو خواست سوگند بخورد که هیچگاه دشمنی خویش را با افراسیاب کنار نگذارد و فراموش کند که او پدر مادرش است. شاه جوان با شنیدن سخنان کاوس به سوی آتش آمد و نزد پروردگار جهان سوگند یاد کرد که هیچ گاه در راهی که او رفته است، گام ننهد و به کین پدر کمر ببندد و از جنگ، دمی آسوده ننشیند تا زمین را از افراسیاب پاک کند.

گفته های کیخسرو را نوشتند و بزرگان، رستم و زال بر آن گواهی دادند. پس از آن مجلس بزمی برگزار شد و مدتی بر این روال گذشت. تا اینکه یک روز رستم سر و تن را بشست و به نیایش پروردگار نشست:

همی گفت کای دادگر یکخدایجهاندار روزی ده و رهنمای
توانا توئی بر همه کارهاتو آسان کنی رنج و تیمارها

در جوانی تو مرا بدون سپاه از کام اژدها رهانیدی و اکنون از تو کمک می خواهم که ما را از رنج افراسیاب رها کنی. به من کمک کن تا کین پدر شهریار جوان را از او بگیرم. تو می دانی که او بد گوهر، بی خرد و ستمگر است.

رستم نزد پروردگار رخ بر زمین نهاده بود و اشک می ریخت و بسیار راز و نیاز کرد.

آنگاه رستم نزد کیخسرو بازگشت. پهلوانان و بزرگان ایران زمین گرد او بودند. رستم رو به پهلوانان کرد و از ستم هایی که افراسیاب بر ایرانیان کرده بود سخن گفت و از بریدن سر پادشاه نوذر و به نامردی کشتن سیاوش و ویرانی ایران و کشته شدن پهلوانان بسیار سخن گفت. از آنها خواست که در نبرد با افراسیاب او را همراهی کنند.

پهلوانان ایران زمین همگی سوگند خوردند که به فرمان پادشاه باشند و تا آخرین نفس در خدمت کیخسرو باشند.

دل پادشاه از این سخنان شاد شد و بر آن جوان مردان آفرین خواند.

علی یزدی مقدم

داستان بعدی: رفتن طوس به ترکستان و جنگ با پسر سیاوش – داستانی از شاهنامه

 

 

 

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است. استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است.
برچسب ها: داستان های شاهنامه

  • آمدن افراسیاب نزد پدر-داستان شاهنامه
    آشتی خواستن پشنگ از کیقباد - داستانی از شاهنامه
  • خونخواهی سیاوش
    جنگهایی که برای خونخواهی سیاوش درگرفت_ داستانی از شاهنامه
  • پادشاهی جمشید - داستانی از شاهنامه
  • شاهنامه فردوسی
    جنگ رستم با افراسیاب- داستانی از شاهنامه
  • شاهنامه فردوسی
    افراسیاب کشوری را به سیاوش داد _ داستانی از شاهنامه
  • کشته شدن سیاوش به فرمان افراسیاب
    کشتن سیاوش به فرمان افراسیاب _ داستانی از شاهنامه

نظر شما چیست؟



صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنیدصفحه ما را در اینستاگرام دنبال کنیدصفحه ما را در لینکداین دنبال کنید

تماس با ما | پست الکترونیکی یا email ما :

تمامی حقوق برای یاد بگیر دات کام محفوظ است.