• ارسال کننده: زهرا صانعی
  • تاریخ انتشار: 2017 / 02 / 16

داستان جنگ هفت پهلوان – داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی: بازگشت کاوس به ایران و گمراه شدنش به دست ابلیس- داستانی از شاهنامه

روزی از روزها رستم، پهلوان جهان جشنی به پا کرد و پهلوانان ایران زمین را دعوت کرد بزرگانی چون طوس، گودرز، کشوادگان، بهرام، گرگین، گیو، زنگه ی شاوران، گستهم، خرّاد و گرازه بودند که هر کدام به تنهایی یک لشکر را حریف بودند. رستم چنان جشنی به پا کرد که گویی خورشید و ماه هم می خواستند در آن شرکت کنند، پهلوانان چوگان بازی می کردند تیر اندازی می کردند و به شکار می رفتند چند روزی بدینگونه گذشت یک روز گیو رو به رستم و گفت اگر می خواهید از شکار لذت ببرید باید به شکارگاه افراسیاب برویم و از یوز و شیر گرفته تا مرغان و چهارپایان در آنجا بسیارند، برویم و در دشت تورانیان به شکار بپردازیم و از خود داستانی به یادگار بگذاریم.

داستان جنگ هفت پهلوان

همه با این سخن موافقت کردند و سحرگاه به سوی شکارگاه تورانیان به راه افتادند تا اینکه آنجا رسیدند یک سو کوه و سوی دیگر رودخانه ای پر آب و دشتی پر از گله آهوان و چهارپایان در مقابل آن ها بود. پهلوانان به سوی شکارگاه یورش بردند و بسیار شکار کردند آنها روزها شکار می کردند و شب ها را به جشن پایکوبی و کباب شکار خوش بودند. یک هفته این گونه گذشت پس ار آن رستم به پهلوانان گفت تاکنون افراسیاب از آمدن ما به این شکارگاه آگاه شده است بدون شک او با لشکری از سرکشان به این سمت خواهد آمد باید یکی از ما پیش رود تا اگر لشکر آن ها به این سو آمد غافلگیر نشویم گرازه قبول کرد این کار را انجام دهد و با چند سوار دلیر به سمت تورانیان تاختند.

از سوی دیگر همان شب قبل از خواب خبر به افراسیاب رسید و افراسیاب هم بزرگان توران را فراخواند و به آن ها گفت اگر اکنون این هفت یل را به چنگ آوریم کاوس و ایران در چنگ ما خواهد بود. افراسیاب بی درنگ سی هزار نفر از بهترین شمشیر زنان را گزید و آن ها را به شکارگاه فرستاد و به آن ها سفارش کرد که یک دم از تاختن باز نایستند.

چنین گفت کز راه یکسو شوید

شب و روز از تاختن نغنوید

سپاه توران به حرکت افتاد تا به نزدیک شکارگاه رسید گرازه با دیدن گرد و غباری که در آسمان بود و برق نیزه هایی که از دور دست ها دیده می شد فهمید که لشکر توران بدان سو می آید و بی درنگ به سمت پهلوانان ایران زمین روانه گشت و خبر را به رستم داد و گفت باید از اینجا بروید که سپاه آن ها را از بزرگی اندازه نیست رستم از سخن او خندید و گفت از تورانیان نترس که تعداد آن ها به یکصد هزار نفر نمی رسد.

چو بشنید رستم بخندید سخت

بدو گفت باماست پیروز بخت

تو از شاه ترکان چه ترسی چنین ز گرد سواران توران زمین

رستم با روحیه دادن دل پهلوانان ایران زمین را شاد کرد و به کاوس پادشاه ایران درود فرستاد. اما گیو لباس رزم پوشید و گفت من به سمت پل می روم تا نگذارم از آب بگذرند اما وقتی به زندیکی پل رسید تورانیان را دید که از پل گذشته و به این سو می آیند پس سواری نزد رستم فرستاد. رستم با شنیدن پیام گیو بی درنگ لباس رزم بر تن کرد و سوار بر اسب قوی هیکل خود رخش به آن سو تاخت و دیگر پهلوانان ایران زمین هم به سوی میدان شتافتند افراسیاب از دیدن رستم چنان آشفته شد که در حال بیهوش شدن بود.

تهمتن بپوشید ببر بیان

نشست از بر ژنده پیل ژیان

بشد پیش توران سپه او بجنگ بغرید همچون دمنده نهنگ

پهلوانان ایران زمین دلاورانه می جنگیدند گیو همچون شیری که در میان آهوان باشد می غرید و تورانیان را به خاک و خون می کشید از سپاه توران بسیار کشته شدند تا سپاه توران درمانده شده بود از میان آنان پهلوانی که نامش گرزم بود به سوی پهوانان ایرانی گرگین آمد گرگین کمان خود را بیرون کشید و تیرها را یکی پس از دیگری روانه او می کرد و گرزم سپر خود را بالا آورد و به سمت او دوید و با نیزه اش اسب او را از پای درآورد. گرگین بر زمین افتاد در همین لحظه گیو دلاور به کمک گرگین آمد فریاد زد و کمربند گرزم را گرفت او را بر زمین کوفت و او را با خنجر خود به دو نیم کرد.

گودرز چنان می جنگید که تورانیان پا به فرار می گذاشتند گرگین در میان لشکر دشمن چون باد می تاخت و از پس او سواران بر زمین افتادند از سوی دیگر فرهاد و برزین و دیگر نام آوران با شمشیر و گرزهای گران تورانیان را به خاک می انداختند در میانه نبرد گیو فریاد زد و رو به افراسیاب گفت: فراموش کردی چگونه پهلوانان ایران زمین تو را خوار کردند؟ این پهلوانان وقتی با هم هستند هیچ لشکری حریف آنان نیست و از سوی دیگر تهمتن چون شیر خشمگین بغرید و گفت: تو چه فکر کردی که به این سو لشکرکشی کردی؟ من و گیو به تنهایی لشکر تو را حریف هستیم.

جایی که رستم به نبرد بیاید نه لشکری می ماند نه سپاهی من تورانیان را مرد نمی خوانم که در میدان نبرد چون زنان هستند که پهلوانانشان پشت سواران پناه می گیرند.

بجایی که رستم بود کینه خواه

نه لشکر بماند نه تخت و نه شاه

مرا خود نباید بدین جنگ کس من و گیو تورانیان جمله بس

آن گاه رستم گفت:

بدین تیغ هندی ببرم سرت

بگرید بتو جوشن و مغفرت

افراسیاب که از رستم می ترسید با شنیدن این سخنان باز هم به میدان نبرد نرفت و پهلوانان توران را در نزدیکی خود جمع کرد تا از او محافظت کنند. رستم با دیدن او به میان سپاه توران تاخت و از پشتِ سر فرزند کشود او را همراهی می کرد دیگر سواران ایران زمین هم چنین کردند سپاه توران در حال از هم پاشیدن بود افراسیاب که آن ها را می دید پیران را فراخواند و به او گفت اکنون زمان دلیری است این سواران و پهلوانان را تو گزیده ای دلاور و جهاندیده ی ما تویی اکنون برو و آن ها را به خاک و خون بکش اگر موفق شوی من تو را پادشاه ایران زمین خواهم کرد.

چو پیران ز افراسیاب این شنید

چو باد دمان از میان بر دمید

پیران ده هزار نفر از بهترین شمشیرزنان را گزین کرد و بی درنگ به سوی میدان تاخت رستم در برابر آن ها قرار گرفت و بسیاری از آن ها را کشت افراسیاب که تاکنون چنین نبردی ندیده بود می دانست که اگر نبرد این گونه پیش برود آن ها تا شب شکست خواهند خورد پس رو به پهلوانان توران کرد و گفت چه کسی می تواند رستم را به خاک افکند اگر هر کسی در برابر رستم پیروز شود من به او تاج و تخت پادشاهی می بخشم.

از میان پهلوانان یلی بود جویای نام، که از نژاد پادشاهان بود پسر ویسه و برادر پیران خردمند، این پهلوان که پیلسم نام داشت پیش آمد. پیلسم پهلوان قدرتمندی بود که در ایران زمین رستم تنها هماورد او بود پیلسم به افراسیاب گفت: در برابر من گیو و طوس و دیگر پهلوانان ایران زمین توان نبرد ندارند همه آن ها را به خاک و خون می کشم و سرشان را به تو تقدیم می کنم.

کنم افسر نامداران به گرد

سرانشان ببرم به تیغ نبرد

افراسیاب بدو گفت برو و رستم را بکش ولی مراقب باش که او پهلوانی دلیر و هوشمند است و فن نبرد را به خوبی می داند. پیلسم با شنیدن سخن افراسیاب بی درنگ بر اسب خود اشقری نشست و چون باد به سمت ایرانیان تاخت تا به گرگین رسید. شمشیر کشید و به ضربه ای اسب او را از پای انداخت گستهم با دیدن گرگین که بر زمین افتاده بود به سوی پیلسم تاخت و با نیزه اش به کمربند او کوفت پیلسم هیچ آسیبی ندید اما نیزه گستهم شکست پیلسم شمشیر کشید و با ضربه ای بر سرش زد کلاه رزمش از سر به زمین افتاد گستهم با نیزه شکسته در برابر او درمانده شده بود که از سوی دیگر زنگه به یاری  آن ها آمد و با ضربه ای اسبش را سرنگون کرد آنگاه سه پهلوان پیاده با او درآویختند از میان سپاه، گیو دلاور به آن ها پیوست و چهار نفر در مقابل او قرار گرفتند پیلسم در مقابل آن ها درمانده شده بود پیران که برادرش را در میان پهلوانان ایران چنان بیچاره دید به یاری او شتافت و به گیو گفت این مردانگی نیست که چهار پهلوان در برابر یک پهلوان مبارزه می کنید و آن گاه به گیو حمله کرد از آن سو رستم که آن غوغا را دید به آن سو تاخت پیلسم تا رستم را دید دانست که نمی تواند از جنگ او رهایی یابد پس از میدان نبرد گریخت از سوی دیگر افراسیاب که می دید ایرانیان همچنان پیروز میدان هستند فرمان داد الکوس به میدان برود که همیشه می خواسته با رستم نبرد کند. الکوس به میدان نبرد رفت اولین پهلوان ایران زمین را که دید زواره بود و گمان کرد این همان رستم است پس به سویش حمله کرد تا نیزه شکست آنگاه دست به شمشیر بردند و آنگاه با گرز گران به یکدیگر می کوفتند الکوس چنان ضربه ای به زواره زد که از اسب بر زمین افتاد الکوس از اسب فرود آمد تا سر از تنش جدا کند ولی رستم به کمک برادرش آمد.

به الکوس بر زد یکی بانگ تند کجا دست شد سست شمشیر کند
چو الکوس آواز رستم شنید دلش گفتی از پوست آمد پدید

رستم فریادی کشید که الکوس از ترس به خود لرزید و به رستم نگریست و به او گفت رستم تویی من او را با تو اشتباه گرفته بودم.

بدو گفت رستم تو چنگال شیر نه پیموده ای زان شدستی دلیر

رستم نیزه ای بر سر او زد که تمام هیکل پهلوان تازه کار پر از خون شد. با ضربه ای دیگر او را سر نیزه کرد و از زین اسب جدا کرد و دو لشکر در دیدن آن شکگفت مانده بودند، رستم الکوس را چنان بر زمین کوفت که گویی کوهی بر زمین افتاده است دیگر ترس بود که بر وجود لشکریان توران چیره شده بود.

الکوس هفت یل همنشین داشت که یار و یاور او بودند آن ها نبرد او با رستم را می دیدند شمشیرها را از نیام بیرون کشیدند و گرزها را برداشتند افراسیاب به آن ها فرمان نبرد داد و آن هفت دلاور به سمت رستم حمله کردند و از پس و پیش آن ها جنگاوران به سمت تهمتن یورش بردند و رستم با دیدن آن ها بی درنگ به سوی آن ها حمله کرد آنقدر از آن ها و سپاه توران کشت که رنگ خاک سرخ شده بود سپهدار توران که این صحنه را دید دانست که دیگر جای ماندن نیست سوار بر اسب شد و از میدان نبرد گریخت رستم پیلتن سوار بر رخش به دنبال او رفت کمندی انداخت اما افراسیاب از کمند او فرار کرد و گریخت ایرانیان غنایم بسیار با خود بردند بدون اینکه کسی در این جنگ کشته شود پس نامه ای نوشتند به کاوس شاه و همه آن هدایا را برای او فرستادند.

چنین است رستم سرای سپنج یکی زو تن آسای و دیگر برنج
جهانرا چنین دست بازی بسی است ز هر رنگ و نیرنگ سازی بسی است
نه زو شاید ایمن شدن روز ناز نه نومید گشتن بروز نیاز
برین و بر آن روز هم بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد

علی یزدی مقدم

داستان بعدی: مادر سیاوش _ داستانی از شاهنامه

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها: -









صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید