• ارسال کننده: سمیه مظفری
  • تاریخ انتشار: 2015 / 03 / 11

پادشاهی فریدون – داستانی از شاهنامه

مطلب قبلی: پادشاهی ضحاک قسمت سوم – داستانی از شاهنامه

فریدون پس از این که ضحاک را سرنگون کرد خود بر تخت پادشاهی نشست و پانصد سال حکومت کرد. فریدون اول مهرماه کلاه کیانی را بر سر گذاشت، گویی همه بدی ها از جهان زدوده شده بودند. فرزانگان و هنرمندان و دانشمندان خوشحال بودند چون توانسته بودند جایگاه خود را به دست آورند و خداپرستی آیین مردم شد.

پادشاهی فریدون

فریدون در همه دوران پادشاهی خود به مردم بدی نکرد. ولی حتی این جهان به پادشاه بزرگی چون فریدون هم وفا نکرد و این جاست که حکیم طوس می گوید:

بدان که این جهان ارزش غم و اندوه و آز ندارد و برای هیچ کس نمانده است.

فرانک که از همه جا بی خبر بود نمی دانست سرنوشت پسرش چه شده است؟ فریدون هم برای این که مادرش را از پیروزی و شکست ضحاک باخبر کند برایش پیام فرستاد. فرانک با شنیدن این خبر خوش پروردگار را ستایش کرد و سر و تن را بشست و بر ضحاک نفرین کرد.

فرانک به نزد فریدون رفت، ضحاک را نفرین کرد و پادشاه جهان را آفرین گفت. بزرگان از هر گوشه جهان به نزد فریدون می آمدند و برایش هدایا می آوردند و او را ستایش می کردند.

پس از مدتی فریدون به گرد جهان رفت. هر جا ستمی دید به داد ستمدیده رسید، هر ویرانه ای دید به آبادانی اش پرداخت چنان که شایسته ی پادشاه جهان است.

بیاراست گیتی به سان بهشت  به جای گیا سرو و گلبن بکشت

چندی گذشت و فریدون صاحب سه فرزند پسر شد. فرزندانی بلند بالا چنان که شایسته ی شهریاری باشند. از این سه تن، دو پسر از شهرناز و پسر کوچکتر از ارنواز زیبا روی بود.

فریدون از نامداران خود جندل را که از دیگران گرانمایه تر بود فرا خواند. به او فرمان داد: برو بر گرد جهان و سه دختر گزین از نژاد پادشاهان که در خور همسری فرزندان من باشند.

جندل هم چنین کرد و با گروهی نیک خواه به راه افتاد و بسیار پژوهش و پرس و جو کرد تا این که از شاه یمن شنید که سه دختر دارد آن چنان که فریدون می خواست به پیش شاه یمن رفت و با احترام بسیار پیام فریدون را به او داد.

چون پادشاه یمن پیام فریدون را شنید بسیار غمگین شد و در دل گفت روی دختران مرا تاکنون جهان ندیده است آن ها همدم و امید من هستند ولی نمی توانم شتاب زده پاسخ دهم. پس از جندل پذیرایی کرد و خود با بزرگان به مشورت نشست که چگونه فرزندان دلبندم را به آن ها بسپارم. اگر بگویم آری، حرف دلم نیست و دروغ هم در خور پادشاهان نیست و از گفتن نه در برابر شهریار زمین بیم دارم که این هم کار عاقلانه ای نیست و بزرگان هم که داستان ضحاک را شنیده بودند آن را برای پادشاه یادآوری کردند یکی از بزرگان گفت که با فریدون باید از راه سخن کنار آمد دیگری گفت اگر فریدون هم پادشاه بزرگی است ما که برده ی او نیستیم ولی راه بهتر آن است که شرایط سختی همسری دخترانت قرار دهی و چون پادشاه یمن این راه حل را شنید بسیار خوشحال شد و جندل را فرا خواند، با چرب زبانی با او سخن گفت که فریدون پادشاه بسیار بزرگی است و من به فرمان او هستم و درست است که تو سه پسر داری که برایت خیلی عزیز هستند، دوری از دخترانم برای من هم بسیار سخت است پس برای شاد کردن دل من آن سه پسر را به پیش من بفرست تا من دخترانم را به آیین خود به دست آن ها بسپارم و اگر ببینم که مهر دخترانم در دلشان است دست آن ها را در دست دخترانم قرار خواهم داد. جندل هم پاسخ را شنید، به پیش فریدون آمد، ادای احترام کرد و همه چیز را برای فریدون بازگفت.

فریدون سه فرزندش را فرا خواند و از نیکی های آن سه دختر و پدرشان شاه یمن که چقدر زیرک است و چه گنج و لشکری دارد، سخن راند و ادامه داد او برای شما افسون هایی خواهد داشت، روز اول بزم گاهی خواهد ساخت و به شما جایگاهی ویژه خواهد داد. آن سه دختر زیبا را در لباس های رنگارنگ در کنار خود بر تخت شاهنشاهی می نشاند. دختری که از همه کوچکتر است ابتدا پیش می آید و نزد بزرگ ترین شما می نشیند و پر سن ترین آن ها نزد کوچک ترین شما می نشیند و دختر میانه پیش نفر بعدی.

آن گاه پادشاه یمن از شما خواهد پرسید که کدام یک از این ها سن بیشتری دارد؟ کدام کوچک تر است؟ و میانه کدام است؟ و شما هم به درستی بگویید که دختر کوچک تر پیش بزرگترین شماست و دختر بزرگ تر پیش کوچک تر شماست و این شایسته نیست. در سخن گفتن با یکدیگر همرنگ باشید و چنان رفتار کنید که شایسته مقام و فرهنگ ماست.

آن سه پسر با دانش و تجربه پدر به سمت خانه به راه افتادند.

ز پیش فریدون برون آمدند پر از دانش و پر فسون آمدند
به جز رای و دانش چه اندر خورد پسر را که چونان پدر پرورد

سه پسر بعد از این که خود را به گونه ای شایسته آراستند با لشکریان به سمت یمن به راه افتادند. در یمن از آنان استقبال گرمی شد و پادشاه یمن آن ها را جایگاهی ویژه داد و همان طور که فریدون پیش بینی کرده بود، دخترانش را به نزد آن ها آورد. سه شاهزاده سر به زیر انداختند و هیچ نگفتند تا این که پادشاه یمن از آن ها پرسید کدام دختر بزرگ تر و کدام کوچک تر و کدام میانه است؟ آن ها پاسخ را به درستی دادند که باعث شگفتی پادشاه یمن شد.

پس دخترانش را از آن جا دور کرد و مجلس عیش و نوشی به راه انداخت و تلاش کرد با خوراندن می، آن ها را از هوشیاری خارج کند اما پندهای فریدون سبب شد تا آن ها در این دام هم نیفتند تا هنگام خواب فرا رسید.

پادشاه یمن دستور داد برای آن سه پسر محلی را برای خواب فراهم کردند و با جادوگری پس از این که به خواب رفتند، کاری کرد که از سرما تلف شوند. اما باز هم دانش پدر به کمک آن ها آمد و بر سرما چیره شدند. سحرگاهان که پادشاه یمن آمده بود تا آن ها را یخ زده ببیند در شگفت ماند که آن ها زنده هستند و فهمید که چاره ندارد جز این که دخترانش را به آن ها بسپارد.

پادشاه یمن بارگاهی ساخت و همه نامداران و بزرگان را جمع کرد و گنج و گوهرهایی فراوان بخشید. سه دختر زیباروی خود را بیاورد و به دست آن سه شاهزاده ی بزرگ سپرد ولی در دل از فریدون کینه داشت که او سه پسر داشته باشد و من هیچ نشانی از خود نداشته باشم.

پادشاه یمن به پیش موبدان رفت و چنین گفت: بدانید این سه جگر گوشه من هستند و آن ها را به این سه شاهزاده بزرگ به رسم خود به آن ها سپردم و از آن ها می خواهم که مانند چشم خود از دخترانم نگهداری کنند و نگذارند اندوهی به دلشان راه پیدا کند.

پس از آن از جواهرات و گوهرهای یمنی و همه جور رخت و لباس و هر چه در توان داشت بر پشت حیوانات کرد و آن ها به سمت فریدون حرکت کردند.

پسران در راه بازگشت بودند که فریدون از آمدن آن ها آگاهی یافت و خواست که پسرانش را بیازماید و به کمک افسون هایی که از قدیم آموخته بود، خود را به شکل اژدهایی مهیب درآورد که گویی شیر از چنگش رهایی نخواهد یافت و از دهانش آتش بیرون می آمد. به نزدیکی پسران خود رسید گویی کوهی تاریک به آن ها نزدیک شده بود. جوش و خروشی به آسمان برخاست و هر کس به سمتی فرار می کرد.

با ظاهری خشمگین به سمت پسر بزرگ تر آمد که او شایسته جانشینی اش بود اما پسر بزرگ با خود گفت: مرد خردمند با اژدها نمی جنگد و سریع بازگشت و فرار کرد.

پدر به سوی برادر وسطی رفت و او هم کمان را زه کرد و به سمت اژدها نشانه رفت و با خود گفت اگر جنگ است تفاوتی نمی کند که اژدها با شید یا مرد جنگی. تیری به سمتش رها کرد و گریزان شد. هر چند می خواست بماند و بجنگد.

تا به نزدیک پسر کوچک تر رسید آن شاهزاده ی کوچکتر شمشیرش را از نیام برکشید و افسار اسب را به سمتش برگرداند و فریاد زد از ما دور شو هر قدر هم تو قوی باشی با فریدون پادشاه جهان نمی توانی روبرو شوی و ما فرزندان اوییم.

فریدون که پسران خود را آزموده بود و فهمید که هر کدام چه هنری دارند ناپدید شد و رفت.

اما چندی بعد پدروار و همچنان که سزاوار پادشاهان بزرگ است در حالی که گرز گاو پیکر را در دست داشت، با لشکری از فیل های جنگی و بزرگان لشکر که از پشت سر او می آمدند و گویی جهان در مشت او بود، به سمت آن ها آمد و شاهزاده ها چون =در را دیدند از اسب به زیر آمدند و به سمت او دویدند. خاک را بوسه دادند پدر هم دستشان را بگرفت و از آن ها به گرمی استقبال کرد و بنواختشان.

وقتی به کاخ برگشتند پدر پسران را بخواند وگفت آن اژدهای وحشتناک که دیدید، من بودم.

چنین گفت کان اژدهای دژم کجا خواست گیتی بسوزم بدم
پدر بد که جست از شما مردمی چو بشناخت برگشت با خرمی

و می خواستم شما را آزمایش کنم و اکنون تو که بزرگ تری نامت را «سلم» می گذارم چون از کام اژدها به دنبال سلامت بودی و در گریز درنگ نکردی.

و تو پسر وسطی ام که از هیچ نمی ترسی نامت را «تور» می گذارم ای شیر دلیر.

و تو پسر کوچکم که هم دلیری و هم باخرد، نامت را آن چنان که سزاوارت است «ایرج» می گذارم و آن گاه آن پری چهرگان عرب را آوردند و فریدون برای هر یک نامی اختیار کرد.

زن سلم را «آرزو»، زن تور را «آزاده» و زن ایرج را «سهی» نام گذارد.

آن گاه ستاره شناسان را فراخواند تا طالع فرزندانش را بازگوید. در طالع سلم مشتری بود با کمان، در طالع تور دلاوری ها دید اما چون به طالع پسر کوچک تر رسیدند همه آشوب و جنگ بود و شاه جهان چون این طالع را دید بسیار اندوهگین شد که چرا روزگار با فرزند خردمندش چنین سر ناسازگاری دارد.

علی یزدی مقدم

مطلب بعدی: تقسیم جهان بین فرزندان فریدون – داستانی از شاهنامه

این محتوا اختصاصاً برای یاد بگیر دات کام تهیه شده است استفاده از آن با ذکر منبع همراه با لینک آن و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
برچسب ها:



  1. خیلی بلند بود متنتون و از نظر من اگر دانه به دانه بیت شعر را معنی میکردین بهتره







صفحه ما را در فیس بوک دنبال کنید صفحه ما را در توییتر دنبال کنید صفحه ما را در  اینستاگرام دنبال کنید صفحه ما را در لینکداین دنبال کنید